جستجوگر در این تارنما

Wednesday, 28 December 2016

چگونگی پیدایش کتاب آشپزی

بیشک همگی تا کنون کتابهای آشپزی را حتی اگر مورد استفاده قرار نداده باشیم، در دست یا نزد دیگران دیده ایم. نمیدانم که تا کنون چند نفر از ما از خود پرسیده باشند که سیر تکاملی کتابهای آشپزی از کجا و از سوی چه کسی آغاز گردید؟ من در اینجا کوشش کردم تا آنرا کمی توضیح دهم. برای اینکار میبایستی از زندگینامه نخستین  نویسنده کتاب آشپزی آغاز نمایم. ماری آنتوان کارم Marie-Antoine Carême  .
کارم در کوچهِ دوباکِ پاریس Rue du Bac  در یک خانواده‌ِ ناچیز بدنیا آمد. برخی‌ میگویند که این خانواده‌ ۱۵ فرزند داشت و برخی‌ حتی می‌گویند ۲۵ فرزند. به هر صورت، پدرش یک کارگرِ بار انداز در اسکلهِ لنگرگاهِ یکی‌ از رودهایِ مجاورِ پاریس بود.
از فرطِ بیچیزی و ناداری پدرش او را در سنِّ ۸ یا ۱۰ سالگی یعنی درست در بحبوحهِ وقوعِ انقلابِ کبیرِ فرانسه در برابرِ دروازه پاریس رها کرد و به او گفت که دیگر توانِ نگاهداریِ او را ندارد. او ماند و خودش.
به هر روی در آن‌ شبی‌ که پدرش برایِ آخرین بار برایش غذا خرید و او را رها کرد، صاحبِ یکی‌ از این میکده‌ها از رویِ رحم به او اجازه داد تا شب را در ساغرکده اش بسر کند.
فردایِ آنشب به او پیشنهادِ کار کرد. اینگونه ماری آنتوان شش سال خود را موظف نمود که در این میکده که "فریکاسه دو لاپین  Fricassée de Lapin " یا قورمه خرگوش نام داشت به عنوانِ ظرفشور و جیب بر بکار مشغول شود. درآمد جیب بری را که کاملا مسئولیت عمل آن بعهده او بود، میبایست در پایان روز در اختیار صاحب میکده قرار میداد و اگر گیر میافتاد صاحب ساغرکده نمیخواست که اصلا از این موضوع باخبر بوده باشد.
در کنار لیاقت و خواستِ شخصی‌ِ خودِ ماری آنتوان، بخت نیز از دو سه‌ روی با او یار بود.
یکی‌ اینکه بر اثرِ انقلاب تقریباً همه آشپز‌هایِ دربار و اشراف بیکار شده بودند و اجباراً در عوضِ اشراف برایِ امرارِ معاش کردن در کوچه و خیابان برایِ مردم میپختند. اینجور بود که اصلا کافه‌ها و بیسترو‌ها بوجود آمدند. تا پیش از آن‌ در پاریس تنها بارها و میکده‌ها وجود داشتند که به میهمانانِ خود غذا هم میفروختند. مردم نیز عمدتاً برایِ میگساری به آنجا می‌رفتند.  دو سال پس از انقلابِ کبیر، پاریس حدودِ ۵۰۰ رستوران و کافه داشت، این رقم تا ۱۰ سال پس از انقلابِ کبیر حتی تا عددِ ۳۰۰۰ نیز افزایش یافت.
با سنِّ ۱۶ سالگی پس از آنکه تعهدش به صاحبِ فریکاسه دو لاپن به پایان رسید، کارم به نزدِ سیلوان بیلی Sylvain Bailly  که قنادِ مشهوری در پاریس بود رفت و خواست که به شاگردیِ او در آید. بیلی که از جمله اساتیدِ شیرینی‌ پزیِ پاریس شمرده میشد و شیرینی‌ پزیش در کوچه ویویان rue Vivienne در نزدیکی‌ِ کاخِ سلطنتی قرار داشت، کارم را به زیرِ پر و بالِ خویش گرفت. یکی‌ از سر شیرینی‌ پز‌هایی‌ که در دستگاهِ بیلی کار میکردند بنام آویس Avice به ماری آنتوان آموخت که چگونه خمیرِ شیرینی‌ را بدرستی مهیا کند و از آنگذشته ترغیبش کرد که خواندن و نوشتن بیاموزد.
بیلی که متوجه استعداد او گردیده بود، به کارم اجازه داد تا هر از چندی در کتابخانه سلطنتی چاپ را فرا گیرد و این فرصتِ بسیار خوبی برایِ کارم بود تا فنِّ خواندن و نوشتنِ خویش را بهبود ورزد. آموختنِ صنعتِ چاپ آنزمان برایِ خودش یک تحصیلِ  تمام عیار تلقی‌ میشد.
در طولِ همین مدت او در آشپزخانه افرادِ سرشناسی مانندِ شارل موریس دو تالیران - پریگور Charles Maurice de Talleyrand-Périgord  که دیپلمات، دولتمرد و زمانی‌ نیز وزیرِ آمورِ خارجهِ فرانسه بود بصورتِ کمک آشپزِ آزاد کار میکرد و در آشپزخانه همین افراد بود که سوایِ شیرینی‌ پزی با هنرِ پخت و پز نیز آشنا گردید.
تالیران به خوردن بسیار اهمیت میداد و حاضر بود که هر صبح به مدتِ یک‌ساعت وقت صرف کند و لیستِ غذایی را که آنروز آشپزخانه اش قرار بود فراهم سازد از پیشِ نظر بگذراند. سرآشپزِ تالیران شخصی‌ بود بنامِ بوشه Boucher (full name Boucheseiche)  و کارم مستقیماً زیرِ دستِ بوشه کار میکرد. کارم اینگونه ۱۲ سال برایِ بوشه کار کرد و چیز‌هایِ زیادی از او آموخت.
منابع زیادی می‌گویند که تالیران از سالِ ۱۸۰۴ که با پولِ ناپلئون ملکی‌ خارج از پاریس خرید، کارم را به عنوان سرآشپزِ آنجا برگزید. نامِ این ملک شاتو والنسای  Château Valençay بود.
برخی‌ از منابع می‌گویند که کارم از سالِ ۱۸۰۵ به بعد شیرینی‌ پزی خود را داشت و تنها هر زمان که تالیران به او نیاز داشت، کارم در آشپزخانهِ او کار میکرد.
به هر روی، در این فاصلهِ زمانی‌ کارم خوب آموخت که چگونه شیرینیهایِ گوناگون و خوراک‌هایِ گوناگون درست کند و بیاراید.
در سالِ ۱۸۱۵ کارم به لندن رفت و به عنوانِ سرآشپزِ جورج شاهزاده ویلز مشغول به کار شد. اما کارم از انگلستان خوشش نمی‌آمد یکی‌ به خاطرِ هوایش و دیگر اینکه همکارانِ انگلیسی‌ِ او به سبب حسادت با او بسیار بدرفتاری میکردند زیرا همگی‌ محوِ دست‌پختِ او شده بودند. کارم در سالِ ۱۸۱۸ به پاریس بازگشت. سالِ ۱۸۲۰ جورج با نامِ جورجِ چهارم بر تختِ سلطنتِ انگلیس نشست.
در پاریس که بود بنا به خواهشِ لرد چارلز استیوارت Lord Charles Stewart  کنسولِ انگلیس در شهرِ وین، به آنجا رفت و در کنسولگریِ انگلیس در وین مشغولِ به کار شد.
در سالِ ۱۸۱۵ کارم یک کتاب منتشر نمود بنامِ شیرینی‌ پزِ سلطنتی. برخی‌ می‌گویند که این نخستین کتاب او بود و برخی‌ دیگر می‌گویند که کتابِ آموزشِ میهمانسرایِ فرانسوی نخستین کتابِ منتشر شده  او بود.
به هر روی کتابِ شیرینی‌ پزِ سلطنتی که در دو جلد و ۴۰۰ صفحه نوشته شده بود چنان موردِ استقبال قرار گرفت که پس از سه‌ ماه تجدیدِ چاپ گردید. کارم خودش بیشترِ نقاشی‌هایِ این کتاب را کشیده بود و همین نیز تجربه بسیار خوبی شد برایِ آماده ساختنِ کتابِ شیرینی‌ پزیِ زیبا.
تزار الکساندر اول در پس از شکستِ ناپلئون در جشنِ گردِ هم آیی‌ِ پیروزان در پاریس برگزار شد شرکت کرد و باور عمومی بر آن‌ است که در تمامِ مدتِ اقامتِ تزار، کارم وظیفه آشپزی برایِ او را به عهده داشت اما این باور نادرست است.
کارم تنها چند بار برایِ او شوربایِ کلم درست کرد. تزار الکساندرِ اول که به احتمالِ زیاد در کشورش غذاهایِ فرانسوی میل میکرد، در تمامِ مدتِ اقامتش در پاریس تاکید بر آشپزخانه و غذاهایِ روسی داشت.
با وجودِ این کارم در سالِ ۱۸۱۹ به سنت پترزبورگ دعوت گردید تا برایِ مدتی‌ سرپرستیِ آشپزخانه تزار را به عهده گیرد.
 زمانی‌ که کارم به سنت پترزبورگ رسید، تزار الکساندر برایِ سرکشیِ به گوشه‌هایِ دیگرِ روسیه در یک سفرِ طولانی بود و به کارم نیز اجازه کار نمیدادند تا خودِ تزار بازگردد. زمانیکه کارم منتظرِ بازگشت تزار بود چیزهایی‌ از آشپزخانه سلطنتی دید که اصلا خوشش نیامد.
کارکنانِ آشپزخانه سلطنتی روسیه به فسادِ کاری دچار بودند و از همینرو پیوسته زیر نظر قرار داشتند.
کارم نمیخواست که در چنین فضائی بکار مشغول گردد از همینرو در سالِ ۱۸۲۰ پیش از آنکه تزار قصدِ بازگشتِ به سنت پترزبورگ را بکند، آنجا را ترک کرد وبه پاریس بازگشت.
در پاریس نخست برایِ سفارتِ اتریش در فرانسه کار کرد و سپس از سالِ ۱۸۲۳ تا ۱۸۲۹ برایِ بارون جیمز دوروتشیلد Baron James de Rothschild   کار کرد.
در این سال او خود را بازنشسته کرد و از کارِ مستقیم کردن کناره گرفت. کارم در سالِ ۱۸۳۳ در سنِّ ۴۹ سالگی از دنیا رفت.
مشهورترین کتابِ کارم هنرِ آشپزی فرانسویست که تا کنون چندی و چند بار تجدیدِ چاپ گردیده. این کتاب در پنج جلد عرضه شد و کارم پس از چاپِ جلدِ سوم بود که چشم از جهان فرو بست.


Saturday, 17 December 2016

Schweigen

Oft spreche ich durch und mit meinem Schweigen.
Noch höre ich mehr, wenn ich still bin.
Ich verstehe Sachen, die ich vorher nicht verstanden hatte, nur weil ich schweigend nachdenke.

Ganz schon toll, oft nützlich mein Schweigen.
Nur schade, dass nicht jeder hören kann, was ich mit meinem Schweigen sage.



Friday, 16 December 2016

جمشید‌های سیاست امروزهِ غرب

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
پیوسته کوشش میکنم که خود و این وبلاگ را به سیاست نزدیک نکنم ولی هر از گاهی چیزی پیش میآید و این کار را اجتناب ناپذیر میسازد.
بیشک داستانِ جمشید پادشاهِ اسطوره ایِ اقوامِ هند و ایرانی را می‌شناسید و با آن‌ آشنائی دارید. نامِ پدرِ جمشید به هندی ویوسونت و به ایرانی ویونگهنت بود.
انجامِ بسیاری از کارهایِ نیکو و نوآوریهایی که به مردمان کمک میکردند تا آسان تر زندگی‌ کنند، مانندِ پیدایشِ خط، ذوبِ فلزات، فراهم نمودنِ پوشش برایِ مردمان، انجامِ کشاورزیِ نوین، ساختِ عطرهایِ خوش بوی و بسیاری چیز‌هایِ دیگر را به او نسبت میدهند. او را جامی بود که چون به درونِ آن‌ می‌نگریست، احوال جهان و جهانیان بر وی آشکارا می‌گشت و او میتوانست بر اثرِ آن به سختی های زندگی ایشان پی برده و‌ آسانتر به آنها کمک نماید.
مردمان نیز خوشنود بودند و روزگار هم می‌گذاشت تا اینکه جمشید غره شد و دست به کارهایی زد که نه‌ موردِ پسند اهورامزدا بود و نه‌ مردمان را خوشنود می‌نمود و فشارهای مالی بدیشان وارد میساخت.
اهورا مزدا در سه‌ نوبت به او هشدار داد تا اینکه سرانجام فره ایزدی را از او باز ستاند و جمشید که دیگر پشیتبانیِ خدا و مردم را نداشت تنها و منفور گردیده  و صد سال فراری و پنهان بود تا اینکه زمانیکه در دریای چین ( دریا بزبان ایرانی خاوری معنای رودخانه را میدهد؛ سیردریا، آمودریا. شاید اینجا مقصد از دریای چین رودخانه ایرتیش بوده باشد که از مرزهای ایران بسیار دور بود و جمشید خود را آنجا امن میپنداشت )  به وسیله ضحاکِ ماردوش سرنگون گشت و  او را با اره از میا‌‌ن به دو نیم کردند.
بر او تیره شد فره ایزدی
به کژی گرائید و نابخردی
پدید آمد از هر سوی، خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
کی اژدها فش بیامد چو باد
به ایران زمین، تاج بر سر نهاد
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به آرش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بی بیم کرد
 اوضاع و احوالِ سیاستمدارانِ کشورهایِ غربی که عمدتاً نیز به روش‌هایِ دموکراتیک از سویِ مردم انتخاب شده بودند، مرا به یاد جمشید و غره گی‌ و خود بالا بینیش می‌اندازد.
امروزه میبینیم که در عمده کشورهایِ غربی به محضِ اینکه از سویِ مردم رفراندومی انجام گیرد، نتیجه غالباً مخالف سیاست های هیئتهای حاکمه و به ضررِ سرانِ وقتِ کشورها تمام میشود. مردم از سیاستها و کنش‌هایِ منتخبینِ خود راضی‌ به نظر نمیرسند.
در انگلستان مردم به کامرون پشت میکنند، در آلمان به خصوص در بخشِ شرقی‌ِ آن‌ مردم از احزاب خود را جدا کرده و به طرفداری از حزبِ دست راستی‌ِ آلترناتیوی برایِ  المان روی آوردند، در فرانسه طرفدارانِ لوپن رو به افزایش میگذارند، در هلند به همچنین، در لهستان دولتی انتخاب میگردد که به تمایلاتِ نه‌ چندان میانه رویِ مردم، رویِ خوش نشان میدهد و به تمامِ خواسته‌هایِ اتحادیه اروپا وقعی نمینهد، در ایتالیا بر اثرِ همه پرسی‌ و شنیدنِ نه‌ از سویِ مردم، نخست وزیر کناره گیری می‌کند، در آمریکا بر خلافِ انتظارِ همگانی ترامپ به قدرت می‌رسد.
آیا مردمان کشورهای گوناگون دیگر نمیخواهند دستاوردهای دموکراتیک خود را حفظ نمایند؟ پاسخ آشکار است. واضح است که میخواهند ولی بنظر میرسد که چیزی پیش آمده باشد. چه شده است؟ اینرا بایستی‌ در بازدهیِ سیاستِ داخلی‌ِ این کشور‌ها جستجو کرد و اینکه آیا این بازدهی‌ها موافقِ میل و خواسته رای دهندگان بوده‌اند؟ آیا داستان مزرعه حیوانات جرج اورول تکرار عملی شده است.
خاستگاهِ نارضایتی‌ِ مردمان در همه این کشورهای گوناگون، مختلف میباشند مگر در دو موضوع که به نظر می‌رسد ریشهِ یکسان داشته باشند.
ترس از آمدنِ بیرویه خارجیها که به سختی خود را با قوانینِ اجتماعی‌ِ اینجا مطابقت میدهند و از آنهم مهمتر اعمال نفوذ لابیهایِ بانکی و اقتصادی در سیاست و مهار نمودن آن.
بانک‌ها زمانی‌ در غرب سیاست را عرضه و جولانگاهِ خواستهای خود کرده بودند. بی‌ محابا به آب و آتش می‌زدند. اگر سود میکردند که حاضر به تقسیمِ آن‌ با کسی‌ نبودند و اگر ضرر میکردند بلافاصله دولتها را تحتِ فشارهایِ مالی‌ و اخلاقی‌ قرار میدادند تا از پولِ مالیاتهایی که از مردم جمع می‌گشتند، به آنها پشیتیبانی دهند.
هر بار هم که دولتی مقاومت میکرد، به او گوشزد میکردند که بانک مجبور می‌شود برایِ حفظِ موقعیتِ مالی‌ خود دست به اقداماتی بزند که به بیکاریِ بسیاری منتهی‌ خواهد شد.
نتیجه این گشت که مالیاتهای پنهان افزایش یافتند، تور خدمات اجتماعی دولتها سوراخهایشان بزرگتر شد و در این میان نیز بخاطر نبود امنیت رفاهی آینده میل نسل جوان به تشکیل خانواده کمتر گشت و همین کم شدن تعداد جوانان باعث گشت که آنهایی هم که بودند عمدتا توسط خانواده و اطرافیان نازپرورده گردند.
دایره ای اهریمنی پدید آمده بود که در آن تنها صاحبان سرمایه سود میبردند و از آینده خود مطمئن بودند و وابستگان به ادارات دولتی. اینان نیز تاحدی نسبتا مرفه و تامین بودند.
سیاستمداران را نیز بنظر میرسید که غمی و همی نباشد و خود را فراتر از مردم دیده و میپنداشتند. تنها هنگامیکه زمان انتخابات نزدیک میشد و فرامیرسید، روی به ایشان میآوردند تا آراء ایشان را بسوی خویش جلب نمایند. اینرا در غالب مناظره ها و مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعاتی نیز انجام میدادند که در این اواخر دیگر مناظره ها و مصاحبه هایشان جنبه شخصی بیشتر بخود گرفته بود تا ملی و میهنی.
جمشیدهای غرب نابرده عبرت از داستان جمشیدها، فعال گشته بودند و نمیدیدند که چگونه مردم را از خود میگریزانند. اگر نظر مخالفی هم میشنیدند، بیشتر کوشش میکردند تا با برچسب زدن های بیجا طرف را منکوب نمایند. زمانی هم این روش تا حدی کارگر افتاده بود ولی رشد احزابی مانند آلترناتیوی برای آلمان، حزب بانو لوپن در فرانسه، احزاب افراطی ایتالیا و هلند و اتریش نتیجه نهایی روشهای نامردمی و پنهان کارانه ایشان بود. در آلمان شش سال تمام پشت درهای بسته مذاکره دموکراتیک ( ! ! ) اقتصادی با آمریکا انجام میگیرد بدون اینکه مردم از آن مطلع باشند و آنها را در جریان جزئیات قرار دهند. تا اینکه ماجرا بصورت اتفاقی بیرون میافتد و جنجال برپا میشود.
آمدن پناهندگانی که عمدتا خانه و کاشانه خویش را بر اثر جنگهایی از دست داده اند که مسببش در واقع سلاح سازان و سیاستمداران دیگر کشورها بودند، نیز به حدت و شدت ماجرا افزود. بخصوص اینکه چند عمل تروریستی نیز در میان خود اروپا انجام گرفت و مردمانی را که نزدیک به هفتاد سال مستقیما درگیر هیچ جنگی نبوده و خود را کاملا امن میپنداشتند، شدیدا وحشتزده و پریشان کرد. اینها همه بیان تنها گوشه ای از مسائل بودند.
مشکل بتوان گفت که آینده چه چیز را عرضه خواهد کرد. تنها این میان داستان جمشید مرتب تداعی معانی گشته و موجبات نگرانی را فراهم میآورد


Monday, 12 December 2016

کشفِ حکّاکی‌هایِ بسیار قدیمی‌ِ بزِ کوهی در ایران

بر رویِ تپه‌هایی‌ خارج از شهر خمین واقع در مرکزِ ایران یک باستان شناسِ ایرانی شماری حکاکیِ های بسیار کهن ازحیوانات که عمده آنها بزِ کوهی میباشند پیدا کرد.
احتمالا این حکّاکی‌ها مربوط به اسطوره‌هایِ محلی بوده ا ند و از این روی سوژه خوبی برایِ هنرمند گشتند و یا اینکه  شکارچیان محلی برایِ سیدِ بیشتر به گونه‌ای حکّاکی‌هایِ آیینی از آنها کشیدند تا حیواناتِ بیشتری بدانجای روی نهند. هنرمندانِ آن‌ عهد در کشیدنِ این گونه طرحها تخصص پیدا کرده بودند و از همه بیشتر نگاره گری بزِ کوهی را دوست داشتند. ۹۰% حکّاکی‌ها از بز‌هایِ کوهیست.
شهرِ خمین به سببِ نزدیکیش به رودخانه در آن‌ هنگام حاصلخیز بود و از همینرو نیز مردمانِ نخستین به زودی متوجهِ آنجا گشتند و در آنجا سکنی گزیدند و آثارشان را برایِ ما به یادگار گذاشتند.
محمد نصیری فرد باستان شناس ایرانی این حکاکی‌ها را یافته و سالیانِ درازی تقریباً به تنهایی‌ آنها را از دل  کوه بیرون کشید.
نصیری فرد از آنجا که مجهز به دستگاه‌هایِ تکنیکی‌ِ مناسب نیست امیدوار بود که با کمکِ همکارانِ غربیش بتواند سنِّ تقریبیِ این حکّاکی ها را مشخص نماید.
برخی‌ از همکارانِ هلندیِ نصیری فرد که در سالِ ۲۰۰۸ به ایران آمده و این حکّاکی‌ها را مشاهده کرده بودند، سنِّ برخی‌ از آنها را تا ۴۰ هزار سال تخمین زدند که اگر اینگونه باشد این حکاکیها  جزو کهن‌ترین آثارِ هنرسنگیِ جهان هستند.
تا کنون افرادِ بسیار اندکی این آثار را مشاهده کرده ا ند و مقاماتِ رسمی در ایران‌ نیز بهایِ چندانی به کشف چنین آثاری نمی‌دهند.
نصیری فرد در برابرِ خبر گزاریِ فرانسه اظهار  داشت، یافتنِ این آثار به مانندِ این بود که گنجی را از دلِ خاک بیرون کشیده باشد.
در این میا‌‌ن بنیادِ غیرِ دولتی براجاوِ سوئیس که متخصصِ آثارِ هنرسنگی میباشد مکانِ این یافته‌ها را   ثبت کرد و بدینگونه انظارِ بین المللی را جلب آنها نمود.

پیتر رابینسون از  بنیاد براجاو  می‌گوید : این یافته‌ها یک چیز را به وضوح نمایان میسازند و آنهم نیازِ انسان به داشتنِ دیواریست تا نشانهایِ  خود را باقی‌ بگذارد.

                               
                               

Friday, 25 November 2016

ترانه های محلی شیرازی یک گلی سایه چمن و سرکتل پای کتل

موسیقی های فولکلور که ترانه های محلی و منطقه ای هستند تا اندازه ای  بگونه برهه ای بازگوکننده تاریخ و وقایع و حالات مردمان یک منطقه میباشند و ریشه در سلوک، برداشتها، سنن و آداب اقوام و مردمان نواحی گوناگون دارند که بصورت سینه به سینه منتقل میگردند. این وقایع و ابراز نمودن  این برداشتها و حالات منطقه ای از سوی سازندگان ترانه ها گاهی به اندازه ای مهم نمیباشند که به کتابت درآیند ولی اینقدر نیز بی اهمیت نمیباشند که بتوان بدون از دست دادن بخشی هر چند هم بنظر کوچک و در دید نخست کم اهمیت از منظر شخصیت و حمیت منطقه ای،  آنها را بدست  فراموشی سپرد.
فراموش کردن موسیقی های فولکلور به معنای به مرگ تدریجی سپردن همان سنن و آدابی میباشد که این موسیقی ها برای آنها و متاثر از آنها ساخته شده اند. هم چنین درست بازگو نکردن آنها بصورتی که ابداع گشتند و به ما رسیده اند و یا دست بردن در محتوای آنها و حذف بخشهایی و جانشین نمودن این بخشها با ابیاتی که مقصد نخستین سازنده یا سازندگان نبوده.
در این میان شاید دست بردن در محتوای آنها خطای بزرگتری باشد زیرا پیامی که سازنده یا سازندگان میخواستند در کمال سادگی به دیگران بدهند را مخدوش و تحریف مینماید.
فراموش هم نباید کرد که ترانه های فولکلور توسط مردمان منطقه و تحث تاثیر احساسات آنها نسبت به چیزی  یا واقعه ای ساخته شده اند و بیشتر به بیان احساسات رومانتیک ،مذهبی ،تاریخی ،حماسی و یا حتی شخصی و آدابی سازنده یا سازندگان میمانند.  بسیار اتفاق می افتد که این ترانه ها توسط نسل یا نفرات بعدی بدون دست بردن در محتوای اصلی و یا حذف بخشهای قبلی با ابیاتی اضافه تکمیل میگردند.
فولکلورها بندرت توسط تاریخنگاران و باستان شناسان و ادیبان و فرهنگیان ساخته شده اند بنابراین نمیتوان بطور مستقیم به آنها رجعت تاریخی و یا ادبی داد. چه بسا که این بازگوئی های ترانه ای سندیت تاریخی و ادبی درست و مرتب نداشته باشند. 
چیزیکه در این موسیقی های فولکلور بسیار بارز است، سادگی و بی شیله پیله بودن روح درونی آنهاست.
در اینجا مثالی از ترانه محلی شیرازی یک گلی سایه چمن میآورم که ترانه ای با احساسات کاملا لطیف و عاشقانه و ساده است که گرچه تاریخ ساخت آن بدرستی مشخص نیست ولی میتوان حدس زد که چندان جدید هم نبوده و احتمالا یک یا دوسده قدمت دارد. شاید هم کمی بیشتر. معلوم نیست.
اما چیزیکه مشخص است این میباشد که این ترانه از ترانه دیگر شیرازی بنام سرکتل پای کتل که بر اساس همان آهنگ ساخته شده قدیمی تر است.
ترانه سرکتل پای کتل گرد و غباره  خوانده شده با همان آهنگ یک گلی سایه چمن را بیشتر برای یاد کردن از دلاوریهای کسانیکه از منطقه استان فارس بدون حمایت و هدایت و پشتیبانی دولت مرکزی بر علیه انگلیسیها و پلیس جنوب و با حداقل امکانات جنگیده بودند، ساخته اند. این پایداریها و دلاوریها در اوان و پیش از جنگ جهانی اول صورت گرفتند. همه نیز میدانیم که تاریخ جنگ جهانی اول از سال 1914 تا 1918 ترسایی است.
اما متن سرکتل پای کتل به احتمال زیاد پس از سال 1930 و برای یاد کردن از مبارزان ساخته شده. دلیل این ادعا هم تنها اشاره به تفنگ برنو در بخشی از متن میباشد.
تفنگ برنو  ساخت کشور جمهوری چک بود که از سال 1924 ساخت و تولید آن آغاز شد. این تفنگ تا اوایل دهه 60 ترسایی در کشور ایران بکار گرفته میشد و از اینرو برای خیلیها شناخته شده بود.
ترانه ساز سرکتل پای کتل که از همان آهنگ یک گلی سایه چمن استفاده کرده، برای بیان احساسات رزمی و حماسی  خود در مورد واقعه ای که در اوان و کمی پیش از جنگ جهانی نخست انجام گرفته بود از تفنگی نام میبرد که هشت سال پس از جنگ جهانی نخست  ساخته شد و حدود سالهای 1930 تازه به ایران رسید. همین میتواند تا حدی تاریخ ساخت ترانه سرکتل پای کتل را مشخص نماید. و در ضمن نیز مشخص نماید که ایندو ترانه با وجود آهنگ و ریتم یکسان، مکمل یکدیگر نبوده و زمینه های  ذهنی ساختی گوناگون داشته اند.

متن ترانه یک گلی سایه چمن که خوانش ساده عاشقانه است :
یک گلی سایه چمن سایه چمن تازه شکفته تازه شکفته
نه دستم بش میرسه بش میرسه نه خوش میفته نه خوش میفته
مستم مستم مستم تیغت بریده شستم

بیا بریم قبله کوهی قبله کوهی قالی کنیم فرش قالی کنیم فرش 
بوریای سرخ و سفید سرخ و سفید منقل پر تش منقل پرتش
مستم مستم مستم تیغت بریده شستم
  
بیا بریم شاهچراغ شاهچراغ عهدی ببندیم عهدی ببندیم 
هرکدوم عهد بشکنیم عهد بشکنیم کمر نبندیم
مستم مستم مستم تیغت بریده شستم

متن ترانه سرکتل پای کتل که بیشتر ماهیت بازگویی یا اشاره به یک واقعه رزمی دارد :
سرکتل پای کتل پای کتل، گرد و غباره گرد و غباره
میون گرد و غبار، گرد و غبار هفت تا سواره هفت تا سواره
هفت تا سوار از شیراز همه گرد و تیرانداز

ای خدای بالا سری بالاسری نذار بمیرم نذار بمیرم
تا که با برنو کوتاه برنو کوتاه تقاص بگیرم تقاص بگیریم
برنو برنو برنو حرکت اول باز از نو



Wednesday, 2 November 2016

هفتم آبان امسال و کنستانتین و پاسارگاد

در سال 312 ترسایی زمانیکه کنستانین سزار روم بدین مسیحیت گروید بیش از سه سده از کشتار و آزار و تعقیب ترسایان توسط دولتها و سزارهای رومی میگذشت. از این کشتارها و آزارها داستانها سینه به سینه نقل گشت و حتی تا به امروز اینجا و آنجا در فیلمهای هالیوودی بنمایش گذاشته میشوند. این بدین معناست که این وقایع از نظر باشندگان کشورهای غربی امری فراموش شده و حتی کم اهمیت نیست.
اما چیزی که جالب و تا اندازه بسیار زیادی آموزنده میباشد اینستکه پس از برسمیت شناخته شدن دین ترسایی و حتی زمانیکه کشیشها و پاپهای ترسایان زمام امور مملکتی را بدست گرفتند هیچگاه کوششی انجام نگرفت تا گذشته و تاریخ روم و یونان را تحریف و تقبیح کنند.
در رم پایتخت دنیای کاتولیک بدون آسیب رساندن و تخریب نمایشگاههایی مانند کلسیوم که در آن پیروان دین ترسایی را برای تفریح تماشاچیان به جلوی شیرهای درنده و گلادیاتورها میانداختند، کلیساهای باشکوه و زیبایی ساخته شدند و حتی کوشش گردید تا از ویران گشتن بناهایی که پیش از بقدرت رسیدن ترسایان ساخته شده بودند جلوگیری بعمل آید. اینگونه است که امروزه شما در شهر رم مظاهر هر دو را در کنار هم میبینید و زیبایی مخصوص خود را هم دارد.
این ویران نکردنها تنها از روی مهر نبود بلکه زمامداران معتقد بودند که ملک بی هویت فاقد ارزش است. آنها معتقد بودند که سیرتکامل بشری را در کشورشان میتوان براحتی بنمایش گذاشت و حتی بگونه ای به آن نیز افتخار کرد.
اینرا پیشوایان دینی میگفتند که پیروانشان در گذشت سده ها آزار و صدمات  فراوانی از نمایندگان فرهنگ رومی متحمل شده بودند. اما ایشان چنان کنش و رفتار میکردند که گوئی :
روح  او با روح  شه در اصل خویش
پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش
این تجلیل از فرهنگ بارور گذشتگان نیز هیچگاه مانع اعتقادات مذهبی آنان نگشت بلکه حتی توانستند پلهای فراوانی میان این دو گذر زمانی و آرمانی بسازند و براحتی میان آنها رفت و آمد نمایند و از هر دو برای تقویت شخصیت ملی خویش بهره جویند.
رنج از فقدان گذشته تاریخی و باهمی در ضمیر انسان و باز جویی اصل و پیوند در تمامی درازای تاریخ چیز غریبی نبوده بخصوص اینکه این ریشه افتخارآفرین هم وجود داشته باشند. آنزمان است که انسانها بیاد گذشتگان خویش میافتند.  مولوی بلخی که در روم ساکن بود در فراغ پیوندهای خویش میسراید :
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
هفتم آبان ماه امسال جمع زیادی از مردمان این سرزمین در پاسارگاد، آرامگاه کورش گرد آمدند.
نه برای اینکه چیزی را نفی نمایند. نه برای اینکه معتقد به چیزی نیستند، نه برای اینکه از کشور خود بیزارند، نه برای اینکه گروهی را بر گروهی و قومی را بر قومی برتر میدانند  بلکه برای اینکه گذشته مشترک خویش را میپالیدند و به آن میبالیدند.
اینان کوشش کردند تا با پوشاکهای سنتی خود حضوری پررنگ و با همی  را بنمایش بگذارند تا همگان بدانند که نفاقی را که در دیگر کشورها  میتوان به سادگی به راه انداخت، اینجا  میسر نخواهد شد.
همگی نیز بر سر بزرگی مردی که بطور نمادین بر گرد آرامگاهش جمع شده بودند، اتفاق نظر داشتند. برخی از آنانکه حضور نداشتند پیامهای خویش را ارسال کردند. و این امر تنها مربوط به فرهنگیان نبود بلکه طیف  سیاستمداران و   دست اندرکاران  را هم در بر میگرفت. همگی نیز بر تاریخی و فرهنگی بودن جریان همرای و متفق القول بودند و شعله عشق به میهن و تاریخ خود را بوضوح ابراز کردند.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این  آتش  ندارد  نیست  باد
عموما نیز اینگونه گردهم آئیهایی پختگی خاص خود را میطلبد که این پختگی مانع از سوگیریهای بیهوده میگردد و در صورت بروز بلافاصله خود آنرا تصحیح، جهت دهی و راهنمائی نیز میکند. اینرا اکثریت شرکت کنندگان در آنروز نشان دادند.
نمایش گونه ای از این بلوغ رفتاری شاید برای خیلیها از گروههای گوناگون با راستاهای اندیشه ای و عقیدتی گوناگون، غریب باشد و چون نمیشناسندش و از درکش عاجزند و پختگی صبرکردن و پرسیدن را هم ندارند، پس به ناهنجاریهایی گفتاری و رفتاری  روی میآورند. 
درنیابد حال پخته  هیچ  خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

Friday, 9 September 2016

درمان درد، با دوست سازگاری

چون است حال بستان ای باد نوبهاری؟
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری
ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری
هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری

Saturday, 3 September 2016

رابطه پایداری نام شاخاب پارس با اقوام سلت و تیرنی در اروپا

میدانم که در مورد نام شاخاب همیشه پارس زیاد نوشته و گفته شده. شاید هم اساسا اصلا نیازی به نوشتن و تاکید بر آن کردن نباشد زیرا چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ولی سنگی را در چاه می اندازند و هزار اندیشمند را بفکر وامیدارند.
من در این نوشته هیچگونه تاکیدی بر روی اسناد و نوشته های باستانی و متاخر که در آنها نام شاخاب پارس آورده شده نمیکنم و کوشش مینمایم که جریان را از دید مشابهات تاریخی بین المللی و با اعتبار نگاه کنم و برای اینکار اینجا تنها دو نمونه را بیان میکنم.

قوم سلت که در سده های هشتم پیش از زایش مسیح پدیدار گشت و کاملا گمنام بود بطوریکه حتی نامش را از منابع یونانی میدانیم. این قوم که از آسیای کوچک گرفته تا انگلستان و ویلز بصورت پراگنده زندگی میکرد، امروزه  دیگر وجود مستقل خارجی ندارد. بجز چند داستان و اسطوره که در موردش بجای مانده و اینجا و آنجا واژه هایی که در زبانهای دیگر بجای گذاشته.
با وجود این دریای جنوب ایرلند و شمال کانال مانش را دریای سلتیک میخوانند و کسی معترض به این نام نیست. حتی سرزمینهای پیرامون این دریا با گویشهای مخصوص خویش صریحا آن را با نام دریای سلتیک یاد میکنند. دلیل آن نیز آنستکه نخستین بار که این دریا به ثبت جغرافی دانان و تاریخنویسان رسید در پیرامونش بازماندگان قبایل سلت هنوز زندگی میکردند و دریا بنام ایشان خوانده میشد.
ایرلندیها با گویش مخصوص خود هنوز هم آنرا An Mhuir Cheilteach، سکنه ویلز آنرا Y Môr Celtaidd، اهالی بریتانی آنرا  Ar Mor Keltiek و فرانسویها به آن La mer Celtique میگویند.

نمونه دومی را که در اینجا میآورم نام دریای تیرهنوئی یا بفارسی تیرنی است. این نام هنوز بر این دریا وجود دارد و به دریای میان سرزمین اصلی ایتالیا و جزیره سارد (ایتالیا) و کرس (فرانسه) گفته میشود. تیرنیها نیز از اقوام باستان بودند که نامشان را سه هزار سال پیش از یونانیها گرفتند.
این قوم امروزه دیگر وجود ندارد و مردمانش دوهزار و پانصد سال پیش یا از میان رفته و یا در میان دیگر اقوام مستحیل گشته اند اما نام دریایی که روزگار بنام ایشان خوانده میشد هنوز هم تغییری نکرده و بقوت خود باقیست. ( به این مسئله شش سال پیش در یک پاورقی در همین وبلاگ اشاره کرده بودم).
اینها دو نمونه از مستدلات تاریخی و فرامنطقه ای و برگزیده از میان کشورهای پیشرفته و معتبر جهان میباشند که نشان میدهند نام باستانی جائی را نمیتوان تغییر داد بجز در یک مورد و آن اینکه صاحب اصلی نام رضایت خود را رسما اعلام کرده باشد. تغییر بدون اجازه نامها میتواند قابلیت پیگردهای قانونی و بین المللی همراه با توبیخ داشته باشد.
شاخاب پارس و دریای کاسپین نیز از این قاعده مستثنی نیستند.

بنابراین دگرگون کردن نامهایی مانند شاخاب پارس یا دریای کاسپین را که گهگاهی از سوی موسساتی فاقد اعتبار بخاطر کمکهای مالی که از این و آن دریافت میکنند میتواند بسادگی بسیار گران برایشان تمام شوند زیرا براحتی از طریق مراجع قانونی بین المللی بدور از هرگونه هیاهو و جنجال شدیدا قابل پیگیری میباشند مشروط بر اینکه آگاهی از وجود چنین قوانینی و بکار گرفتن آنها وجود داشته باشد.

در مورد دریای کاسپین که وضع بدتر میباشد. اینجا همه دنیا دریای کاسپین را بنام واقعیش میخواند و در نقشه هایشان بنام دریای کاسپین درجش میکند مگر در خود ایران که حتی در یک جای رسمی نیز با نام واقعیش خوانده نمیشود.  اینجا حتی اعراب از خود ما ایرانی تر میشوند و آنرا بحرقزوین که معرب کاسپین میباشد، میخوانندش.

Sunday, 7 August 2016

سیرک ماکسیم در رم

میدانِ اسبدوانی و درشکه رانی‌ را در رومِ باستان به سببِ گرد بودنش سیرک (لاتین سیرکولوم، یونانی کیکلوس) یعنی حلقه مینامیدند.  در این میدانها تنها مسابقاتِ اسبدوانی و درشکه رانی‌ برگزار نمیشدند بلکه مراسمِ دیگر هم انجام می‌گرفتند مانندِ جشنهایِ پیروزی، بزرگداشتِ کسی‌ یا چیزی و یا رژهِ سربازان و یگانهایِ ارتش که به جنگ فرستاده می‌شدند و یا پیروزمندانه باز می‌گشتند. از سالِ ۱۷۴۲ در سیرک دیگر مسابقاتِ ورزشی و ارتشی انجام نمی‌گرفتند بلکه سیرک مبدل به مجموعه ای برایِ هنرمندان  و اکروبات‌ها گردید.
شهرِ رومِ باستان چهار سیرک داشت که از میا‌‌نِ آنها دو تایشان نامیتر از دیگران بودند. سیرک فلامینیوس  که آنرا بدستور گایوس فلامینیوس در سال 222 پیش از زایش مسیح در نزدیکی رودخانه تیبر ساخته بودند و سیرکِ ماکسیم یا سیرکِ بزرگ.
این نوشته در موردِ سیرکِ ماکسیم است که از گوشه و کنار گردش آوردم و به فارسی‌ برگرداندم.
سیرکِ ماکسیم یا به گفته رومیها سیرکو ماکسیمو مجمو عه ای بود به درازایِ ۶۰۰ و پهنایِ ۱۵۰ متر که گنجایش پذیرشِ جمعیتی برابرِ با ۱۵۰،۰۰۰ نفر در زمانِ  آگوستوس و ۲۵۰،۰۰۰ نفر در زمانِ  پلینیوس دوم فیلسوف رومی را داشت.
بنا به اسطوره‌هایِ رومی سیرکو ماکسیمو نخستین بار در سده ششمِ پیش از زایشِ مسیح  به گاهِ پادشاهیِ لوسیوس پریسکوس، پنجمین شاهِ روم، بر رویِ زمینی‌ باتلاقیِ خشک کرده  میا‌‌نِ پالاتین و اونتین دو تپه از هفت تپه‌ای که روم بر رویِ آنها بنا شده بود، آباد گشت.

                                                 هفت تپه ای که بنای نخستین رم بر روی آنها بود
به هنگامِ مسابقات بر رویِ  نتایج رقابتها شرط بندیهایِ بزرگی‌ میشد و برایِ اینکه مبادا بر اثرِ این شرط بندیها در میا‌‌نِ طبقهِ کمتر مرفه خسرانی حاصل گردد که بهِ اغتشاش بینجامد، به هنگامِ مسابقات صدقاتی به کمنوایان داده می‌شدند و پس از پایانِ بازیها هم  برای آنها سفره میانداختند.
در این شرط بندیها حتی سزار‌ها هم شرکت مینمودند. طولِ مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ ۷ دور بودند. در میا‌‌نِ میدان دیواری ساخته بودند بنام اسپینا که ۲۱۴ متر درازا داشت و بر رویِ آن‌ ۷ تخمِ مرغِ چوبی قرار داده بودند، با پایان یافتنِ هر دور، یکی‌ از تخمِ مرغها را از رویِ دیوار پس میکردند.
 نخستین جایگاه‌هایِ تماشچیان را از چوب ساخته بودند. این جایگاه‌ها پس از گذشتِ چندین سال پوسیدند و فرو ریختند و سببِ کشته شدنِ بسیاری از مردم گردیدند. در سده چهارمِ پیش از زایشِ مسیح نیز یکبار جایگاه‌ها آتش گرفتند و سببِ کشته شدنِ تماشاچیان گردیدند.
نخستین بار ژولیوس سزار در سالِ ۴۶ پیش از زایشِ مسیح به مناسبتِ جشنی بزرگ که میخواست برگزار کند دستور داد تا میدانِ آنرا به اندازه نهایی و کنونیش برسانند و برایش جایگاهِ مخصوصِ سزار بسازند ولی‌ باز هم  هنوز بیشترِ جایگاه‌هایِ تماشاچیان از چوب بودند.
در سالِ ۳۳ پیش از زایشِ مسیح بر رویِ دیوارِ میانی که تخمِ مرغ‌هایِ چوبی قرار داشتند دولفین هایِ برنزیِ ایستاده کار گذاشتند که با به پایان رسیدنِ هر دور مسابقه،  سر یکی‌ از آنها به سمتِ  پایین چرخانده میشد.
در سالِ ۳۱ پیش از زایشِ مسیح باز هم جایگاه‌ها سوختند و اینبار آگوستوس دوباره آنرا ساخت و لژِ  مخصوص سزار را مجلل تر از پیش بنا کرد. در سالِ دهمِ پیش از زایشِ مسیح، آخرِ میدان نیز سنگ ستونی نصب کردند که این سنگ ستون امروزه در میدان پیازا دل پوپولو یا میدانِ خلق قرار دارد. یکبارِ دیگر شبیهِ این آتش سوزیتش آ آ در سالِ ۶۴ پس از زایشِ مسیح اتفاق افتاد.
  در سیرکِ ماکسیم تنها مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ برگزار نمی‌شد بلکه نبردِ گلادیاتورها و شکارِ حیواناتِ وحشی هم به نمایش گذارده میشدند.
 در گاه سزار  دومیتیان درنده خو کاخِ سلطنتی را چنان گسترش دادند که از بالا مشرفِ بر سیرکِ ماکسیم گردید و دومیتیان میتوانست از آنجا بازیها و مسابقات را پیگیری کند.
در سالِ ۱۰۳ پس از زایش به گاه تراژان سیرکِ ماکسیم را کاملاً از مرمر، سنگ و آجر ساختند.
از سالِ ۱۸۶ پس از زایشِ مسیح دیگر خشونت و کشتارهای پیشین را در این سیرک راه نمی انداختند بلکه بازیها و مسابقات را به سبکِ یونانِ باستان انجام میدادند که همگی‌ نمایشات ورزشی و نه‌ درنده خوئی بودند.
 آخرین برنامه‌ای که در سیرکِ ماکسیم برقرار گردید در سالِ ۵۴۹ یا ۵۵۰ میلادی به گاهِ توتیلا پادشاهِ خاور گوت‌ها  از قبایل آلمانی که روم را تسخیر کرده بودند، بود.
 از همان آغاز وجود ساختمان‌هایِ مذهبی‌ هم در سیرکِ ماکسیم منظور گشته بودند و راهبان پیش از انجام مسابقات با نشانها و پرچمهای خود در سیرک رژه ای برگزار میکردند. از آن‌جمله معبدِ کوچکِ خدایِ خورشید، معبد کنسوس خدایِ محصول و معبدِ میترا خدایِ ایرانی که از دیگر معابد بزرگتر بود. ساختمان معبدِ میترا را در سالِ ۱۹۳۱ بر اثرِ یک اتفاق پیدا کردند. راهروها و بنایِ معبد نسبتا خوب باقی‌ مانده بودند.
پس از متروک گشتنِ سیرکِ ماکسیم از مرمرها و سنگ‌هایش برایِ ساختنِ ساختمان‌هایِ دیگر استفاده میکردند. مثلاً کلیسایِ پطرِ مقدس هم بخشی از سنگ‌هایِ مرمرِ سیرکِ ماکسیم را بکار گرفت.
 سیرکِ ماکسیم به همراهِ دیگر آثارِ باستانی از مکان‌هایِ پر باز دید کننده شهرِ رم میباشد که بیشترِ بازدیدکنندگانِ میانسال را به یادِ صحنه‌هایِ گالسکه رانی‌ِ فیلمِ بن هور میاندازد.
 آخرین بار گروهِ موسیقی جنسیسِ انگلیسی در سالِ ۲۰۰۷ آتجا کنسرت برگزار کرد که در آن‌ ۵۰۰ هزار نفر شرکت کرده بودند.

امروز به جز زمینی‌ و چمنی چیزِ زیادی از سیرکِ ماکسیم باقی‌ نمانده که ارزشِ زیادی داشته باشد ولی‌ همان هم که باقی‌ مانده نمایانگرِ آنست که زمانی‌ برایِ خودش اهمیتِ به سزایی داشته است. از نظرِ تاریخی سیرکِ ماکسیم به خاطرِ مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ و گنجایشِ پذیرشِ تماشاچیانش نامی‌ بود و در زمانِ خود خوب میتوانست مردمان را سرگرم کند. سیرک ماکسیم و در پی آن کلسیوم را میتوان مادر استادیومهای ورزشی و میادین مشق نظامی نامید.