جستجوگر در این تارنما

Thursday, 30 January 2014

سودای بتان - حافظ

روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان، دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست؟
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است


Monday, 27 January 2014

تاریخچهِ کوتاه ا‌سپ در نزد سرخپوستان آمریکایِ شمالی‌

وارونه پندارِ  خیلی‌ها تاریخچه ا‌سپ در آمریکا با ورودِ  اروپاییها به این قاره آغاز نمیشود.
در دورانِ  پیش از تاریخ چرندگان زیادی در دشتهایِ  آمریکا زندگی‌ میکردند، حیواناتی چون گوزنِ  شمالی‌، گاومیش و هم ا‌سپ در این قاره وجود داشتند.
حدودِ  ۱۰ تا ۱۵ هزار سال پیش از میلاد ا‌سپ‌ها هم جزو آندسته از حیواناتی بودند که در خاورِ  آسیا در دسته‌هایِ  آزاد زندگی‌ میکردند و توانستند در دوران یخبندان از آنجا به شمالِ  آمریکا بروند.
انسانها (نیاکانِ  سرخپوست ها) هم که همانزمان به این قاره وارد شده بودند به منظورِ  مصرفِ  گوشتشان این حیوانات را شکار میکردند و آنزمان ا‌سپ‌ها هم برای آنها استثنا نبودند و به اینان نیز به چشمِ  شکار نگریسته میشد و نه‌ بیشتر. هیچ آثاری موجود نیست که در راهِ  گرفتن و رام کردنِ ایشان تلاشی صورت گرفته بوده باشد.
حوالیِ  ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح نسلِ  این حیوان در آمریکا منقرض شد.
در روایاتِ  بسیار کهنِ  سرخپوستان نیز نشانی‌ از ا‌سپ‌ها دیده نمیشود و یادی از ایشان نمیگردد.
زمانیکه ارنان کورتز سردارِ  اسپانیایی که از طبقه اشرافِ  اسپانیا شمرده میشد و از راهِ  مادر با فرانسیسکو پیزرو فاتحِ  پرو نسبت داشت، با کمکِ متحدینِ  سرخپوستش در سالِ  ۱۵۱۹ امپراتوریِ  آزتک‌ها را گشود، با ۱۰ ا‌سپِ  نر و ۶ مادیان واردِ  مکزیک شد. بومیان با دیدنِ  این حیوانات شدیداً ترسیدند. آنها تا کنون چنین حیوانی را نه‌ دیده و نه‌ در مورد چیزی آن شنیده بودند. کورتز کشش به سمتِ  جنوب داشت و بعدها فرماندارِ  بخش‌هایِ بزرگی‌ از مکزیک و کشورهای امروزه آمریکایِ  میانه گردید که آنها را اسپانیایِ  نو میخواندند.
در سالِ  ۱۵۴۰ میلادی ژنرال فرانسیسکو واسکز دو کورونادو فرمانِ  پیشروی  به سویِ  شمال را دریافت نمود تا هفت شهرِ  زرینِ  افسانه‌ای چیبولا را یافته و بگشاید.
با ۲۵۰ سوارِ  زره پوشیده ، بیش از ۱۰۰۰ ا‌سپ و یابویِ  همراه و گله بزرگی‌ از گاوهایِ  اندلوسی تا رودخانه ریو گرانده دل نورته که در ایالتِ  نیو مکزیکویِ  آمریکا قرار دارد، پیش رفت. در آنجا بواسطه بارشِ  تگرگِ  شدید و کم سابقه‌ای او تقریباً همه ا‌سپ و یابوهای و بیش از نیمی از گله گاو‌هایِ  همراهش را از دست داد با وجودِ  این او تا کانزاس به پیش رفت و بدونِ  یافتنِ هفت شهرِ  زرین دوباره به مکزیک باز گشت.
اینزمان در سانتا فه و سان آنتونیو (هر دو در نیو مکزیکو) برخی‌ از اسپانیاییهایِ  مهاجر که از دولت زمین دریافت کرده بودند به پرورش و تولیدِ  ا‌سپ پرداختند. اینها برایِ  پیش بردنِ  کارشان و بواسطه نداشتن نیرویِ  کارِ  لازم، سرخپوستانِ  همسایه را به استخدام در آوردندبدینوسیله دیگر سرخپوستان هم از وجود و خصوصیاتِ  این ا‌سپ‌ها آگاه شدند.
هنگامیکه چند سرخپوستِ  کارگر که نزدِ  اسپانیاییها کار میکردند مقداری ا‌سپ دزدیده و با خود بردند، توانستند که مشتریانِ  خوبی در میا‌نِ  دیگر قبایل سرخپوست بیابند.
از طرفِ  دیگر ا‌سپ‌هایی‌ که در دشت‌ها رها شده بودند و یا از ایستگاه‌هایِ  پرورش ا‌سپ فرار کرده بودند بزودی گله بزرگی‌ را تشکیل دادند که بواسطه خوب بودن وضعِ  چرا و نداشتن دشمنِ  جدی طبیعی‌، به سرعت رشد میکرد.
تنها ۶۰ سال پس از پیشرویِ  دو کورونادو در آمریکایِ  شمالی‌ یعنی‌ حدودِ  ۱۶۰۰ از این گله اسبان آزاد، گله‌هایِ  بزرگ و فراوانی تشکیل شده بودند که سراسرِ  آمریکایِ  شمالی‌ را میپوشندند. سرخپوستان اسبهایِ  این گله‌ها را می‌گرفتند، رام میکردند و خود نیز سوارکارانِ  بسیار خوبی شده بودند که  با اسبهایشان موقعیتِ  چرا، شکار و کوچِ  بهتری برایشان میسر گشته بود.
تا پیش از آن سرخپوستان سگ‌هایی‌ داشتند قویهیکل که در امر کوچ به آنها کمک میکرد. آنها میتوانستند تا ۲۳ کیلوگرم بر پشتِ  این سگ‌ها ببندند و تا مسافتِ  ۸ تا ۱۰ کیلومتر با آنها بروند.
بر رویِ  ا‌سپ ها، سرخپوستان  میتوانستند تا ۹۰ کیلو بار ببندند و مسافتی که اسب‌ها با این بار قادر به پیمودن بودند بالغ بر ۱۵ تا ۲۰ کیلومتر میشد. همانطور که ارقام نشان میدهند وضعیتِ  کوچ برایِ  سرخپوستان بهتر شده بود.

با مرورِ  زمان سرخپوستان فرا گرفتند که با یکدیگر به جای جنگیدن به تجارت بپردازند و در اینجا هم اسب کمکِ  خوبی برایِ  آنها بود، بخصوص که خودِ  اسب یک وسیله پرداختی به جایِ  پول و کالا نیز بشمار میرفت.

Friday, 24 January 2014

نقاب دروغین

چیزی که هستی، باش و نقاب دروغین بر چهره مگیر که ترسم سیرت و چهره ات نقش دروغ از نقاب پذیرند.
با دروغگویان زیستن و بسر بردن، نه آسان است و نه راهگشای. 


Thursday, 23 January 2014

خروس سحری

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری!
ابو سعید ابوالخیر


Monday, 20 January 2014

پناهگاهِ دانایی‌

در روزرگارانِ  خیلی‌ خیلی‌ پیش خدایانِ  کوه المپ در یونان اندیشناک شدند که اگر روزی روزگاری دانایی‌ِ  جهان و کائنات پیش از پختگیِ  انسان بدستش بیفتد، چه اتفاقاتِ  ناگواری ممکن است که پیش آیند؟
پس بر آن شدند که دانایی‌ِ  جهان و کائنات را در جایی‌ پنهان کنند تا انسانِ  خام را تا زمانیکه پخته نگشته به آن دسترسی‌ نباشد.
یکی‌ از خدایان پیشنهاد کرد که آنرا بر نوکِ  بلندترین کوهِ  زمین قرار دهند ولی‌ خدایان بزودی متوجه شدند که انسان بسرعت بالا رفتنِ  از جاه‌هایِ  بلند را فرا خواهد گرفت در نتیجه این نقشه عملی‌ نشد. یکی‌
دیگر از خدایان ژرفترین نقطه دریاها را پیشنهاد نمود اما باز هم خدایان متوجه گشتند که با گذشتِ  زمان، انسان آنجا را هم تصرف خواهد کرد.
تا اینکه سرانجام داناترین و دوراندیشترینِ  خدایانِ  کوهِ  المپ  پیشنهادِ  شگفتی نمود : „ دانایی‌ جهان و کائنات را در خودِ  انسان پنهان نمایییم. انسان تنها زمانی‌ در درونِ  خود بدنبالِ  آن میگردد که پختگیِ  لازم و کافی‌ را داشته باشد“.
دیگر خدایان از این پیشنهاد خوشنود شدند و از آن پس دانایی‌ِ  جهان و کائنات در درونِ  خودِ  بشر پنهان است.



Saturday, 18 January 2014

دو گفته زیبا

اگر داشتنِ ریش بزرگترین دلیلِ عقل داشتن می‌بود، بز‌ها میتوانستند به موعظه کردن بپردازند.
ضرب‌المثلِ دانمارکی

بعضی زخمها را باید درمان کنی تا بتوانی به راهت ادامه دهی ... بعضی زخمها ، باید باقی بمانند تا هیچوقت راهت را گم نکنی.!


Friday, 17 January 2014

آیا میدانید؟

که :
۱ – ۹۰% ماهی‌‌هایِ دریایِ میانه (مدیترانه) بر اثرِ زیاده روی در ماهیگیری، از میا‌‌ن رفته اند؟
۲ – ۲۰% ماهی‌‌هایی‌ که در اروپا مصرف می‌شوند از راه صیدِ غیرِ قانونیِ ماهی‌ در کرانه‌هایِ شمالی‌ و باختریِ آفریقا تامین میگردند؟
۳ – در برخی‌ از مناطقِ دریایِ شمال (اروپا) تا ۸۰% از ماهی‌‌هایِ صید شده و مرده را بخاطرِ اینکه موردِ پسندِ مشتریان نمیباشد دوباره به دریا میریزند؟
۴ – در بیشترِ دریاچه‌هایِ مصنوعی پرورشِ ماهی‌ِ کشور شیلی برایِ تولیدِ یک کیلو ماهی‌، ۵ کیلو پودرِ ماهی‌ دریایی به عنوانِ غذایِ ماهی‌ مصرف میگردد و بدینوسیله میزانِ نابودی ماهی‌‌ها در کرانه‌هایِ این کشور ۱۵۰ برابرِ میزانِ نابود کردنِ درختانِ جنگل‌هایِ حاّره میباشد، با این تفاوت که یکی‌ بالایِ آب قرار دارد و قابل رویت میباشد و دیگری چون در زیرِ آبهاست از چشم بدور مانده.
۵ – در تایلند و میانمار، کودکان را با زور و عنف از خانواده‌‌هایشان جدا میکنند تا به کارِ پاک کردنِ میگو بپردازند؟ با کودکان کار، بهای فرآورده های دریایی ارزانتر در اختیار مشتریان قرار میگیرد و حتی میتوان بخش بزرگی از این فرآورده ها را به کشورهای پولدار عربی صادر نمود.

اندیشمندان بزرگترین مسبب اینهمه بدبختی را میل بیش از حد برخی به تناول میدانند که به سبب پولدار شدن پدید آمده است. این اندیشمندان همزمان پولدار شدن را برابر با توانمند شدن در امر خرید دانسته اند اما اینرا الزاما برابر با دانسته تر و فرهنگمندتر شدن ندانستند.
وضع در کشور ما ایران به چه گونه است؟


Sunday, 12 January 2014

دو رباعی از عبید زاکانی

وصف  لب او سخن چو آغاز کند
وان رنگ رخش که بر سمن ناز کند
از غنچه شنو، چو غنچه لب بگشاید
وز گل بطلب، چو گل دهن باز کند
  



دل سیر شد از غصهٔ گردون خوردن
وز دست ستم سیلی هر دون خوردن
تا چند چو نای هر نفس ناله زدن؟
تا کی چو پیاله دمبدم خون خوردن؟

Tuesday, 7 January 2014

سفر به جهان دیگر با زیورآلات زرین و آینه نقره

در ناحیه اورال باستانشناسان یک گورِ  سرمت را یافتند که در آن یک جعبه آرایش، جعبه وسایلِ  خالکوبی و پیراهنی زربافت قرار داشتند.
هیپوکراتس پزشکِ  یونانی شیفته ایشان بود. او مینویسد، سرمت‌ها سوارکارانِ  بسیار خوبی هستند که از پشتِ  ‌اسبِ  دوان، نیزه و زوبین را با مهارت و دقتِ  فراوان بر هدف میاندازند.
تا به امروز خیلیها در موردِ  ایشان چیز نوشته اند، تنها این خودِ  آنها بودند که در موردِ  خویش برایِ  ما گزارشی باقی‌ نگذاشتند. این در موردِ بیشترِ  اقوامِ  آریایی که خط و حروفِ  الفبا نداشتند منجمله ایرانی‌ها صدق می‌کند.
حتی ایرانی‌ها که پس از ورودِ  به ایران با خط میخی‌ آشنا شدند هم نسبتاً و در مقامِ  مقایسه با دیگران گزارشاتِ  کمی‌ از خود بر جای گذاشتند.
در اوستا ایشان را مردم ناحیه سئیریما میخوانند و در شاهنامه فردوسی سلم نامیده میشوند. سرمت‌ها در سده‌هایِ  هفتم تا پنجمِ  پیش از میلاد سائورا مات خوانده می‌شدند (گویا به معنایِ  آنها که از ناحیه سرما میایند) اینان از تیره اقوامِ سکاهایِ  ایرانی بودند که در آسیایِ  مرکزی، شمالِ  دریایِ  کاسپین و حتی تا به رومانی و لهستانِ  امروزی پراگنده شده و به صورتِ  نیمه ساکن و نیمه کوچی، مأوا داشتند.
از زیر تیره‌هایِ  سرمت‌ها نیز یکی‌ قبیله نیرومند و بزرگِ آلان با زیرتیره  آئورسی  Aorsi  بود که نامِ  امروزه  روسیه از ایشان گرفته و مشتق شده است. واژه آئورسی خود مشتق شده از رکسولانه Roxolani بمعنای آلان های رخشنده میباشد که در نواحی میان دریای کاسپین و دریای سیاه میزیستند و آهسته نواحی شمالیتر دریای سیاه را یعنی اوکرائین، روسیه سفید و تا شهر نووگرود Veliky_Novgorod را هم مسکونی کردند.
پژوهشگران و باستان شناسان امروزه تنها از رویِ  یافته‌هایِ  باستانی و مقایسه آنها با گزارشاتِ  تاریخیِ  دیگر اقوام است که میتوانند به آداب و رسومِ  این مردمان پی‌ ببرند.
لئونید یابلونسکی باستان شناسِ  آکادمیِ  علومِ  روسیه با کمکِ  تیمِ همراهش در کاوش‌هایِ  تابستانیِ  امسالشان در ناحیه فیلیپوکووا به یک گورِ  سکایی که کورگان Kurgan  نامیده میشود، برخوردند.
در سده‌هایِ  چهارم و پنجمِ  میلادی در این ناحیه سرمتها زنان و مردانِ نژاده خود را در کورگانه (به معنی‌ِ  گورخانه ؟؟)  به خاک میسپردند.
برایِ  سفر به آن گیتی‌، سرمت‌ها ‌اسب، جنگ افزار و تزئیناتِ  به همراه مردگان در گور میگذاشتند.
به خاطرِ  همینهم گورهایِ  سکایی و به خصوص گورهایِ  نژادگان در کورگانه برایِ  غارتگران همیشه جالب بودند.
اینبار ولی‌ بخت با یابلونسکی یار بود. باوجودِ  اینکه بخشِ  باختریِ گورخانه در بیست سالِ  پیش کاوش و پژوهش شده بود ولی‌ از دستبردِ حفارانِ  غیرِ  مجاز در امان مانده و دست نخورده بود، بطوریکه یک تپه ۵۰ متر در ۵ متر برایِ  عملیاتِ  کاوشی باقی‌ مانده بود.
در زیرِ  تپه یک راهِ  زیرزمینی و یک ورودی قرار داشت که نخستین چیزی بود که پیدا شد، از آنجا که پیش رفتند و به جعبه برونزیِ  بزرگی‌ رسیدند به قطرِ  یکمتر که دو دسته سبکِ  سکایی به شکلِ  سرِ  دو عقاب که  نوک به نوک بودند،  داشت. در زیرِ  این جعبه و در  ژرفایِ  چهار متری گورِ اصلی‌ قرار داشت.

به نظر میرسید که در این گور یکی‌ از زنانِ  نامی‌ خفته باشد، آنهم زنی‌ که از آرایش و مدِ  زمان خود آگاهی‌ِ  کامل داشته.
پیراهنش درخشنده بود و برق میزد. ۳۹۵ قطعه کوچکِ  زرین در اطرافِ استخوانهایش پراگنده افتاده که زمانی‌ به شلوار و دستمال و پیراهنش چسبیده بودند.

برگ‌هایِ  گل زرین و شمایلی از یک پلنگِ  زرین که بر رویِ  پشتِ  آهویی جسته بود نیز در میانشان بود. دستمال یا شال را زمانی‌ زنجیری طلا محکم میکرد و بر رویِ  سر آستینِ  پیرا‌هنِ  زن مرواریدهایی بطورِ  منظم چیده شده بودند. جایی‌ که زمانی‌ گوش‌هایِ  زن قرار داشتند، باستان شناسان گوشواره  با نقشِ  حیوانات پیدا کردند و نیز آینه‌ای از جنسِ  نقرهِ  جلا داده شده که بر پشتِ  این نقشِ  عقابی با هیبتِ  گاوِ  نر و پنجه‌هایِ باز قرار داشت.
در کنارِ  جمجمه همچنین جعبه آرایشی بود که تا لبه از چیز‌هایی‌ پر شده بود که یک زنِ  متشخص برایِ  پاکیزگی و آرایش نیاز دارد.

بسته‌ها و بطریهایِ  کوچک از جنس نقره و گل، کیسه‌هایِ  کوچکِ  چرمی و دندانهایِ  ‌اسب با رنگِ  سرخ.
سرمت‌ها همچون سکاها برایِ  خالکوبیهایِ  زیبا بر رویِ  پوستشان نامی‌ بودند. هرچند که بر  پیکرِ  زن دیگر پوستی باقی‌ نمانده بود اما کاوشگران به یک سوزنِ  زرین، قاشقی از استخوانِ  حیوانات و هاونِ  سنگی‌ که از وسایلِ  خالکوبی بودند، برخوردند که همه کاوشگران را خوشحال ساخت.

تنها چیزِ  شگفت انگیز در این گور اینبود که پس از انجامِ  آزمایش‌هایِ دی. ان. ا، مشخص گشت که جنازه نه‌ به یک زن بلکه به مردی تعلق دارد.
بتازگی نیز گوری در ناحیه الزاس فرانسه یافت شد که متعلق به زنی از سرمتها بود که بهمراه خانواده و قبیله اش به آنجا مهاجرت کرده بودند. جمجمه زن بطور شگفت انگیزی کشیده بود یعنی بیشتر به خربزه میماند تا گرد و مدور و طبیعی.

زنان خانواده های معتبر و محترم سرمت از کودکی با چنین آرایشهایی تزیین میگشتند و از اینرو اینگونه خاکسپاریها در میان سرمتها غیرطبیعی و نامعمول بنظر نمیرسید.

Sunday, 5 January 2014

کوزهِ ترک دار

روزگاری پیرزنی چینی‌ وجود داشت که دو کوزه بزرگ داشت.
پیرزن هر روز چوبی بلند و قوی را که دو کوزه بوسیله بندی به آن متصل بودند بر دوش گذشته و بر سرِ  چشمه‌ای که دور از خانه اش قرار داشت میرفت تا آبِ  موردِ  نیاز خود را از آنجا تامین کند.
یکی‌ از ایندو کوزه ترکِ  نازکی داشت و از همینرو تا رسیدنِ  به خانه همیشه نیمه پر بود در حالیکه کوزه دیگر پیوسته پر به مقصد میرسید.
کوزه ترک خورده همیشه در عذابِ  وجدان بود که نمیتواند به پیرزن کمک کند تا به اندازه کافی‌ آب به خانه ببارد و همچنین خود را در برابرِ  کوزه دیگر کم و بی‌ ارزش حساب میکرد بخصوص زمانیکه لبخندها و نگاه‌هایِ  شیطنت آمیزِ  او را میدید. دو سال بدینگونه سپری شد، دو سالی‌ که برایِ کوزه ترک خورده چون دو سده بودند. پیوسته خود را حقیر میشمرد و همین حس روحش را فرسوده کرده بود، چاره‌ای نیز برایِ  آن نمیافت.

پس از دو سال کوزه ترک خورده سر انجام به پیرزن گفت : زنِ  مهربان. میدانم که مایه دردسر برایت هستم و تو در واقع لیاقتِ  چیز‌هایِ بهتری را داری اما من به خاطرِ  ترکی که بر پیکرم است و از آن در تمامِ  طولِ  راه آب هدر میرود، بسیار شرمنده هستم.
پیرزن لبخندی زد و گفت : هیچ تا بحال متوجه شدی که در راهِ  بازگشتمان به خانه، در طرفی‌ که تو قرار داری گل روییده و در طرفِ  دیگر نه‌؟
من هم متوجه این ترک شده‌ام ولی‌ بجایِ  ناراحت شدن در مسیرِ  راهمان به خانه تخمِ  گل پاشیدم. با آبی‌ که تو هر روز بر رویِ  آنها می‌پاشیدی، آنها شکفتند و گلهایِ  رنگارنگ و زیبا در آمدند. من توانستم که هر روز گلی‌ بچینم و بر سرِ  میزِ  غذایمان بگذارم و آنرا زیبا نمایم.
اگر تو اینگونه که هستی‌ نمیبودی، زیبایی‌ به خانه و میزِ  ما نمی‌آمد.

کوزه ترک خورده، خوش حال از مهربانی و تفاهمِ  پیرزن گفت: اگر تو هم اینطور که هستی‌ نمیبودی، روزگار بر من خیلی‌ سخت می‌گذشت و کار کردنِ  با تو و برایِ  تو برایم لذت بخش نمیبود.


Friday, 3 January 2014

حکایت الماس و زغال - اقبال لاهوری

از حقیقت باز بگشایم دری
با تو می گویم حدیث دیگری
گفت با الماس در معدن ، زغال
ای امین جلوه های لازوال
همدمیم و هست و بود ما یکیست
در جهان اصل وجود ما یکیست
من بکان میرم ز درد ناکسی
تو سر تاج شهنشاهان رسی
قدر من از بد گلی کمتر ز خاک
از جمال تو دل آئینه چاک
روشن از تاریکی من مجمر است
پس کمال جوهرم خاکستر است
پشت پا هر کس مرا بر سر زند
بر متاع هستیم اخگر زند
بر سروسامان من باید گریست
برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟
موجه ی دودی بهم پیوسته ئی
مایه دار یک شرار جسته ئی
مثل انجم روی تو هم خوی تو
جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو
گاه نور دیده ی قیصر شوی
گاه زیب دسته ی خنجر شوی
گفت الماس ای رفیق نکته بین
تیره خاک از پختگی گردد نگین
تا به پیرامون خود در جنگ شد
پخته از پیکار مثل سنگ شد
پیکرم از پختگی ذوالنور شد
سینه ام از جلوه ها معمور شد
خوار گشتی از وجود خام خویش
سوختی از نرمی اندام خویش
فارغ از خوف و غم و وسواس باش
پخته مثل سنگ شو، الماس باش
می شود از وی دو عالم مستنیر
هر که باشد سخت کوش و سختگیر
مشت خاکی اصل سنگ اسود است
کو سر از جیب حرم بیرون زد است
رتبه اش از طور بالا تر شد است
بوسه گاه اسود و احمر شد است

در صلابت آبروی زندگی است
ناتوانی ، ناکسی، ناپختگی است

Wednesday, 1 January 2014

بیگانگان در الزاس

پیش از آنکه ادامه دهم یادآور میگردم که واژه بکار گرفته شده بجای بیگانگان در متن اصلی بربرها بود که من آن را به بیگانه برگرداندم.
در کل در تعریف معنی  واژه بربر بایستی بازنگری و بررسی کارشناسانه انجام گیرد. در فرصتی دیگر در موردش چند سطری نظر خود را خواهم نوشت.
منطقه الزاس یا آنگونه که فرانسویها مینامندش آلزاس Alsace  بمرکزیت شهر استراسبورگ Strasbourg  واقع در شمال خاوری فرانسه و هم مرز با آلمان، از نظر تاریخی یک ناحیه امتزاج اقوام گوناگون و رشد همگام فرهنگهای مختلف میباشد. در این ناحیه پیوسته انسانهای زیادی از فرهنگهای گوناگون در کنار یکدیگر زندگی کرده اند و بر روی یکدیگر تاثیر گذاشته اند. باستان شناسان فرانسوی برای اثبات این نظریه در طی کاوشها و پژوهش هایشان به نمونه خوبی برخورد کردند.

در نزدیکی شهرک  اوبرنه  Obernai  بمعنای "نه علیا در برابر نیدرنه  بمعنای نه سفلی"  با جمعیت تقریبی دوازده هزارنفره که در بیست و پنج کیلومتری جنوب باختر استراسبورگ قرار دارد این باستان شناسان به جمجمه زنی دست رسی پیدا کردند که در زمان خود میبایستی بسیار جلب نظر کرده باشد. جمجمه زن از سمت پشت بسیار رشد کرده و سرش را بگونه غیرطبیعی دراز کرده بود.
مادر و یا دایه اش میبایستی که در بدو تولد او سرش را در چهاچوبی قرار داده باشند تا بتواند به اینصورت رشد کند.
این کار مطابق الگوهای زیبایی زنان توانگر اقوامی بسیار شرقی تر از ساکنین الزاس بوده است. اقوامی چونان سرمتها و یا آلانها که هر دو از زمره اقوام ایرانی به حساب میروند.
این زن در کشور خود میتوانست نماد زیبایی و توانگری قرار گیرد اما در این ناحیه دور غربی موجود غریبی مینمود و جائیکه او از دنیا رفته به احتمال زیاد کسی او را زیبا نمیدانست.

بقایای این زن بهمراه 18 اسکلت دیگر در گورستانی که متعلق به سده پنجم میلادی بوده پیدا شد و نشان داد که این منطقه نه تنها امروزه مرکز هم جوشی  و امتزاج مردمان است بلکه از گذشته های بسیار دور نیز این امر مکرر در آنجا اتفاق میافتاده است.
جمجمه دراز این زن تنها دلیل و مدرک برای شرقی بودن این مردگان نبود بلکه در کنار استخوانهای دیگری از همان دوره و همان گورستان هدایای زیادی که بهمراه مردگان خاک میکردند، یافته شدند. نفر دوم کمربندی با دو آویزه، آینه ای سیمین، چندین مروارید از جنس شیشه، جعبه آرایش، موچین و گوش پاک کن و چیزهای دیگری بهمراه داشت. بنظر میرسد که زیبایی برای او اهمیت زیادی داشته است زیرا هم چنین در کنار او شانه ای سه گوش ساخته شده از شاخ که بر روی آن سر اسپ کنده کاری شده بود، قرار داشت.

اسپ برای سرمتها (نام اوستایی آنها به احتمال زیاد سئیریمه بوده) که از تیره سکاهای ایرانی بودند از هزاران سال پیش از آن اهمیت فراوان داشته و رام کردن اسب را به سکاها نسبت میدهند.
باری، این مهاجران شرقی از دیدگاه فرهنگی بسیار باز بودند و این فراخ نگری ایشان را بومیان الزاس زیاد می پسندیدند. سخنگوی انستیتوی ملی کاوش و پژوهش فرانسه INRAP اظهار میدارد : اینکه در کنار استخوانهای مردگان ایشان مخلوطی از اشیای شرقی و غربی را میتوان یافت، دال بر این موضوع میتوان گرفت که ایشان مناسبات و تماسهای نزدیک و زیادی با دیگران داشتند.
این مردگان که بودند و چرا و چگونه به ناحیه الزاس آمدند؟ سده پنجم میلادی را سده مهاجرت اقوام مینامند. اقوام گوناگونی بصورت بخشی یا کامل به مهاجرت می پرداختند و ماوای خویش را ترک میکردند. چیزیکه همیشه نیز با مسالمت و ملایمت همراه نبود.
در کنار این مهاجرت اقوام رومیها نیز برای حفظ و حراست از مرزهای خویش، بسیاری از اوقات اقوامی را از یک گوشه سرزمین پهناور خویش به گوشه دیگر میبردند تا با کمک ایشان که با بومیها قرابت، وابستگی و نسبتی نداشتند طغیانها ی احتمالی را پیشگیری و یا سرکوب نمایند. در انگلستان نیز رومیها برای حراست دیوار هادریان، سرمتها را با خود بدانجا برده بودند. هر چند که رومیها ایشان را بربر میخواندند ولی از خدماتشان نیز نمیتوانستند چشم پوشی نمایند.
اما جدا از سیاست رومیها در منطقه الزاس، این ناحیه پیش از آنهم محل تردد و سکنی گزیدن اقوام بوده است. باستان شناسان فرانسوی پیش از آن در همین منطقه گورهایی یافته بودند که به دوران سنگی و نوسنگی تعلق داشتند و قدمت کهن ترین ایشان به 4900 تا 4750 پیش از میلاد نسبت میدهند.
بیشتر مردگان این دوره دستبندهایی از سنگهای کوچک و گرد بهمراه داشتند. هم چنین ظروف سفالینی در گورهای ایندوره یافته شدند که بهمراه دستبندهای نامبرده برای ما روشن میسازند که آنها به احتمال خیلی زیاد میبایستی از ناحیه روهر و یا فرانک آلمان و یا حتی بعضا از خاور این کشور به الزاس مهاجرت کرده بوده باشند.
پس از آنها گالی ها یا گل ها Gaul آمدند و آنها نیز در همان حوالی کوشکی با ساختمانی با دروازه های بزرگ و تزئینات زیبا ساخته بودند.
تمام کسانیکه در این منطقه زندگی میکردند توانگر بودند و اینرا دستبندها، ظروف شیشه ای، خرده سفالها و مسکوکات باقی مانده از ایندوران به ما نشان میدهند. به احتمال زیاد در کنار بقایای کوشک یافته شده معبدی نیز وجود داشته است.