جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 26 November 2013

سفر به جهان دیگر با زیورآلات زرین و آینه نقره

در ناحیه اورال باستانشناسان یک گورِ  سرمت را یافتند که در آن یک جعبه آرایش، جعبه وسایلِ  خالکوبی و پیراهنی زربافت قرار داشتند.
هیپوکراتس پزشکِ  یونانی شیفته ایشان بود. او مینویسد، سرمت‌ها سوارکارانِ  بسیار خوبی هستند که از پشتِ  ‌اسبِ  دوان، نیزه و زوبین را با مهارت و دقتِ  فراوان بر هدف میاندازند.
تا به امروز خیلیها در موردِ  ایشان چیز نوشته اند، تنها این خودِ  آنها بودند که در موردِ  خویش برایِ  ما گزارشی باقی‌ نگذاشتند. این در موردِ بیشترِ  اقوامِ  آریایی که خط و حروفِ  الفبا نداشتند منجمله ایرانی‌ها صدق می‌کند.
حتی ایرانی‌ها که پس از ورودِ  به ایران با خط میخی‌ آشنا شدند هم نسبتاً و در مقامِ  مقایسه با دیگران گزارشاتِ  کمی‌ از خود بر جای گذاشتند.

در اوستا ایشان را مردم ناحیه سئیریما میخوانند و در شاهنامه فردوسی سلم نامیده میشوند. سرمت‌ها در سده‌هایِ  هفتم تا پنجمِ  پیش از میلاد سائورا مات خوانده می‌شدند (گویا به معنایِ  آنها که از ناحیه سرما میایند) اینان از تیره اقوامِ سکاهایِ  ایرانی بودند که در آسیایِ  مرکزی، شمالِ  دریایِ  کاسپین و حتی تا به رومانی و لهستانِ  امروزی پراگنده شده و به صورتِ  نیمه ساکن و نیمه کوچی، مأوا داشتند.
از زیر تیره‌هایِ  سرمت‌ها نیز یکی‌ قبیله نیرومند و بزرگِ آلان با زیرتیره  آئورسی  Aorsi  بود که نامِ  امروزه  روسیه از ایشان گرفته و مشتق شده است. واژه آئورسی خود مشتق شده از رکسولانه Roxolani بمعنای آلان های رخشنده میباشد که در نواحی میان دریای کاسپین و دریای سیاه میزیستند و آهسته نواحی شمالیتر دریای سیاه را یعنی اوکرائین، روسیه سفید و تا شهر نووگرود Veliky_Novgorod را هم مسکونی کردند.

پژوهشگران و باستان شناسان امروزه تنها از رویِ  یافته‌هایِ  باستانی و مقایسه آنها با گزارشاتِ  تاریخیِ  دیگر اقوام است که میتوانند به آداب و رسومِ  این مردمان پی‌ ببرند.
لئونید یابلونسکی باستان شناسِ  آکادمیِ  علومِ  روسیه با کمکِ  تیمِ همراهش در کاوش‌هایِ  تابستانیِ  امسالشان در ناحیه فیلیپوکووا به یک گورِ  سکایی که کورگان Kurgan  نامیده میشود، برخوردند.
در سده‌هایِ  چهارم و پنجمِ  میلادی در این ناحیه سرمتها زنان و مردانِ نژاده خود را در کورگانه (به معنی‌ِ  گورخانه ؟؟)  به خاک میسپردند.
برایِ  سفر به آن گیتی‌، سرمت‌ها ‌اسب، جنگ افزار و تزئیناتِ  به همراه مردگان در گور میگذاشتند.
به خاطرِ  همینهم گورهایِ  سکایی و به خصوص گورهایِ  نژادگان در کورگانه برایِ  غارتگران همیشه جالب بودند.
اینبار ولی‌ بخت با یابلونسکی یار بود. باوجودِ  اینکه بخشِ  باختریِ گورخانه در بیست سالِ  پیش کاوش و پژوهش شده بود ولی‌ از دستبردِ حفارانِ  غیرِ  مجاز در امان مانده و دست نخورده بود، بطوریکه یک تپه ۵۰ متر در ۵ متر برایِ  عملیاتِ  کاوشی باقی‌ مانده بود.
در زیرِ  تپه یک راهِ  زیرزمینی و یک ورودی قرار داشت که نخستین چیزی بود که پیدا شد، از آنجا که پیش رفتند و به جعبه برونزیِ  بزرگی‌ رسیدند به قطرِ  یکمتر که دو دسته سبکِ  سکایی به شکلِ  سرِ  دو عقاب که  نوک به نوک بودند،  داشت. در زیرِ  این جعبه و در  ژرفایِ  چهار متری گورِ اصلی‌ قرار داشت.
به نظر میرسید که در این گور یکی‌ از زنانِ  نامی‌ خفته باشد، آنهم زنی‌ که از آرایش و مدِ  زمان خود آگاهی‌ِ  کامل داشته.
پیراهنش درخشنده بود و برق میزد. ۳۹۵ قطعه کوچکِ  زرین در اطرافِ استخوانهایش پراگنده افتاده که زمانی‌ به شلوار و دستمال و پیراهنش چسبیده بودند.
برگ‌هایِ  گل زرین و شمایلی از یک پلنگِ  زرین که بر رویِ  پشتِ  آهویی جسته بود نیز در میانشان بود. دستمال یا شال را زمانی‌ زنجیری طلا محکم میکرد و بر رویِ  سر آستینِ  پیرا‌هنِ  زن مرواریدهایی بطورِ  منظم چیده شده بودند. جایی‌ که زمانی‌ گوش‌هایِ  زن قرار داشتند، باستان شناسان گوشواره  با نقشِ  حیوانات پیدا کردند و نیز آینه‌ای از جنسِ  نقرهِ  جلا داده شده که بر پشتِ  این نقشِ  عقابی با هیبتِ  گاوِ  نر و پنجه‌هایِ باز قرار داشت.
در کنارِ  جمجمه همچنین جعبه آرایشی بود که تا لبه از چیز‌هایی‌ پر شده بود که یک زنِ  متشخص برایِ  پاکیزگی و آرایش نیاز دارد.
بسته‌ها و بطریهایِ  کوچک از جنس نقره و گل، کیسه‌هایِ  کوچکِ  چرمی و دندانهایِ  ‌اسب با رنگِ  سرخ.
سرمت‌ها همچون سکاها برایِ  خالکوبیهایِ  زیبا بر رویِ  پوستشان نامی‌ بودند. هرچند که بر  پیکرِ  زن دیگر پوستی باقی‌ نمانده بود اما کاوشگران به یک سوزنِ  زرین، قاشقی از استخوانِ  حیوانات و هاونِ  سنگی‌ که از وسایلِ  خالکوبی بودند، برخوردند که همه کاوشگران را خوشحال ساخت.

تنها چیزِ  شگفت انگیز در این گور اینبود که پس از انجامِ  آزمایش‌هایِ دی. ان. ا، مشخص گشت که جنازه نه‌ به یک زن بلکه به مردی تعلق دارد.
بتازگی نیز گوری در ناحیه الزاس فرانسه یافت شد که متعلق به زنی از سرمتها بود که بهمراه خانواده و قبیله اش به آنجا مهاجرت کرده بودند. جمجمه زن بطور شگفت انگیزی کشیده بود یعنی بیشتر به خربزه میماند تا گرد و مدور و طبیعی.
زنان خانواده های معتبر و محترم سرمت از کودکی با چنین آرایشهایی تزیین میگشتند و از اینرو اینگونه خاکسپاریها در میان سرمتها غیرطبیعی و نامعمول بنظر نمیرسید.

Sunday, 24 November 2013

توکردار ندانی - پروین اعتصامی

سود خود را چه شماری که زیانکاری
ره نیکان چه سپاری که گرانباری

تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود
خفته را آگهی از خود نبود، آری

بال و پر چند زنی خیره، نمی‌بینی؟
که تو گنجشک صفت در دهن ماری

بر بلندی چو سپیدار چه افزائی
بارور باش، تو نخلی نه سپیداری

چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش؟
چیست این جیفه که چون جانش خریداری؟

طینت گرگ بر آن شد که بیازارد
ز گزندش نرهی گرش نیازاری

اهرمن را سخنان تو نترساند
که تو کردار نداری، همه گفتاری

بزبونی گرویدی و زبون گشتی
تو سیه طالع این عادت و هنجاری

دل و دین تو ربودند و ندانستی
دین چه فرمان دهدت؟ بندهٔ دیناری

غم گمراهی و پستی نخوری هرگز
ز ره نفس اگر پای نگهداری

ماند آنکس که بجا نام نکو دارد
تو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری

تا که سرگشتهٔ این پست گذرگاهی
هر چه افلاک کند با تو، سزاواری

دامن آلوده مکن، چونکه ز پاکانی
بندهٔ نفس مشو، چونکه ز احراری

جان تو پاک سپردست بتو ایزد
همچنان پاک ببایدش که بسپاری

وقت بس تنگ بود، ای سره بازرگان
کالهٔ خود بخر اکنون که ببازاری

سپرو جوشن عقل از چه تبه کردی
تو بمیدان جهان از پی پیکاری

بود بازوت توانا و نکوشیدی
کاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری

چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز
چه بهیچش نشماری و چه بشماری

کمتری جوی گر افزون طلبی، پروین
که همیشه ز کمی خاسته بسیاری


Wednesday, 20 November 2013

خودروی بیدار

شرکتِ  خودروسازیِ  ولوو در حالِ  پژوهش بر رویِ  سیستمی‌ با نامِ هشدار به راننده میباشد که در آن‌ سنسورهایی که حرکت‌هایِ  زیگزاگی را در خودرو به ثبت رسانند فرض را بر این میگذارند که راننده را در حالِ رانندگی‌ خواب گرفته و بلافاصله با اعلام‌هایِ  صوتی و نشان دادن علامتِ نشان داده شده در نگاره زیر به راننده هشدار میدهند و پیشنهاد میکنند در نخستین فرصت در گوشه‌ای نگاه داشته و کمی‌ استراحت نماید و قهوه‌‌ بنوشد.


Tuesday, 19 November 2013

سروده ای از عبید زاکانی

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل
زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش
گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم
من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز
«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم
«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق
قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم
میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم





Saturday, 16 November 2013

بازگرداندنِ ۱۰ هزار گلنبشته

بازگرداندنِ  مجموعه‌ای از مدارک کهن که زندگی‌ِ  روزمره را در گاهِ  باستان گزارش میکنند، احتمالا بزرگترین بازپسفرستی از این دست برایِ  یک دانشگاهِ  آمریکایی خواهد بود.
دانشگاهِ  کورنل  Cornell University  که یکی‌ از هشت دانشگاهِ  نامی‌ آمریکا و در ردیف دانشگاه‌های هاروارد، ییل، پرینستون، پنسیلوانیا و کلمبیا میباشد، در نظر دارد که ۱۰ هزار لوحه گلی را که بر روی آنها مدارکِ  تاریخی با خطِ  میخی‌ نوشته شده و مربوط به هزاره چهارمِ  پیش از میلاد میباشند به عراق باز گرداند. بر رویِ  این گلنبشته‌ها زندگی‌ِ  روزمره  مردمان آنزمانِ مزوپتامی (بین النهرین) که گاهواره تمدنِ  بشری خوانندش، شرح و گزارش شده اند.
در سالِ  ۲۰۰۰ کلکسیونرِ  نیویورکی اشیأٔ عتیقه‌‌ بنامِ  جاناتان روزنJonathan Rosen   و خانواده‌ اش آغاز نمودند که این گلنبشته‌ها را به دانشگاه کورنل اهدا نمایند.
شمارِ  چندی از روشنفکران و آگاهان  آنزمان به این گرداوری و این اهدا اعتراض‌هایِ  شدید کرده بودند زیرا این گلنبشته‌ها از جمله آثارِ باستانی موزه بغداد بودند که در سالِ  ۱۹۹۱ و به هنگامِ  جنگِ  خلیجِ پارس، از آن‌ مملکت به یغما برده شده بودند. جاناتان روزن اظهار نمود که همه این گلنبشته ها از راه قانونی خریداری شده اند و نتایج هیئت بازرسی در مورد نحوه خرید آنها نیز چیز دیگری را نشان نداده است. او همچنین اظهار داشت که این خواست مادرش پیش از مرگ بوده که این گلنبشته ها را به دانشگاه کورنل هدیه نماییم.
در میان این گلنبشته ها، گزارشاتی از یک شاهزاده سومری از شهرِ  گرسانا هم وجود دارند که مربوط به سده بیست و یکمِ  پیش از میلاد است و در آنها نقشِ  زن در شهرِ  باستانیِ اور به روز شده. در این نبشته‌هایِ راهبردی، نقشِ  حکومتیِ  سیمات ایشتار پس از مرگِ  شوهرش بصورتِ  الگویی نشان داده شده.
دولت عراق سال گذشته طی یک نامه رسمی خواهان بازگرداندن این آثار به عراق گردید.

بنظر میرسد که اگر آثاری باستانی در کشور مبدا به ثبت رسیده باشند، بازگرداندن آنها پس از یغماهای اینچنینی بمراتب آسانتر باشد تا که این آثار پس از کشف گشتن توسط قاچاقچیان  بلافاصله دزدیده شده و در خارج از محل یافت به موزه ها و علاقه مندان فروخته شوند.


Friday, 15 November 2013

نقشه صلیبِ سبزِ بین المللی



صلیبِ  سبزِ  بین الملی که مقرِ  آن‌ در سوئیس میباشد، سازمانیست که در زمینه پشتیبانی از محیطِ  زیست فعالیت می‌کند و سی‌ صلیبِ  سبز از سی‌ کشورِ  جهان را در زیرِ  سقفِ  سازمانیِ  خود، پوشش میدهد.
بتازگی صلیبِ  سبزِ  بین المللی نقشه‌ای پخش کرده (نگاره زیر) که در آن آلوده‌ترین ده نقطه جهان نشان داده شده است.
این ده محل از میا‌‌نِ  ۳۰۰۰ محلِ  آلوده در جهان پس از در نظر گرفتنِ  ضوابطی چون :

در کجا میزانِ  آلودگی از همه جای سریع تر پیش میرود؟
به چه اندازه میزانِ  آلودگی از حدِ  نصابِ  قابلِ  قبول بیشتر است؟
چند نفر از انسانها در معرض خطرِ  این آلودگی قرار دارند؟
عواقبِ  میا‌‌ن مدت و دراز مدتِ  این آلودگیها چیست؟
...
...
برگزیده شده اند.



Monday, 11 November 2013

تاثیرات اسطوره اسفندیار و اسطوره ایکاروس بر جوامعشان

در بخشهای ایکاروس  و  اسطوره اسفندیار  و اسطوره اسفندیار بخش دو  به صورت  بسیار کوتاه به داستانهای آنها پرداختم. داستانِ  اسفندیار و سرانجامش  اگر از زوایایِ  گوناگون به آن نگریسته شود میتواند آموزنده، جالب و دلچسب باشد.
نخست این شخصیتِ  خودِ  اسفندیار است که در گذشتِ  زمان با تعبیر و گونه‌هایِ  مختلف بر ما عرضه گشته و از اینرو نیز برداشت‌هایِ  گوناگونی را در ما سبب میشود. برای رسیدگی به سبب این تغییرات شخصیت عرضه گشته اسفندیار و دیگر اسطوره های عمدتا مذهبی ایران باستان، نوشتاری جداگانه نیاز میباشد و در حوصله این مقاله نمیگنجد.
تعریفِ  متونِ  زرتشتی نخست، پهلوانی آرمانی‌ را عرضه می‌کند که پسرِ  شاهی‌ پشتیبانِ  دین است و از اینرو نیز نظر کرده خودِ  زرتشت میباشد، تعاریفی که بدین طریق برایِ  ما باقی‌ گذاشته شده اند همگی‌ موید این امر
میباشند. متون زرتشتی بجای  مانده برای ما، تعابیر دینی هستند و شگفت انگیز هم نمیباشد که تنها از یک زاویه به شخصیت و کنش اسفندیار بنگرند. تعاریفی که از متون غربی سده های  باستان به ما رسیده اند هر چند که با حقیقت و روح اسطوره اصلی مطابقت کامل ندارند اما موید دو چیز میباشند. یکی اینکه گشتاسپی وجود داشته و دیگر اینکه کنش و شخصیت بازگفته و تعریف گشته از او  بدور از کنه شخصیتی که در گاثاها (سروده های خود زرتشت) از او بیان شده، نمیباشد.

از سویِ  دیگر بیانِ  همین داستان در شاهنامه فردوسی میباشد که گرچه مبنایِ  خود را از خدای نامک که نبشته موبدان بوده گرفته اما  سبب‌ها و ریشه  وقایع را به گونه دیگری بیان می‌کند که به تاریخ و طبیعتِ انسانها در گذشته نه چندان زیاد دورتر از زمان فردوسی بیشتر مشابهت دارد تا متون باستانی منابع زرتشتی. تجربه های تاریخی ایرانیان رستم ها و اسفندیارهای اینچنینی چندی را از دورانهای اشکانیان و ساسانیان بیاد داشت. در رستم میتوان سورنای اشکانی و یا بهرام چوبین ساسانی را یافت و در اسفندیار و گشتاسب هم میتوان مهرداد دوم اشکانی و خسروپرویز ساسانی را مشاهده نمود. 

هیچکس نمیتواند با قاطعیت بگوید که آیا اسفندیاری در زمان زرتشت وجود داشته یا نه‌  و اگر وجود داشته تا چه اندازه اعمالی که به او نسبت میدهند، میتوانند آرمانی و تخیلی‌ باشند یا واقعی. ولی‌ یک چیز را میتوان با قاطعیت بیان نمود و آن اینکه نحوه و شکل اخیر داستانهایِ  بازگو شده از این دست به گونه‌ای بیانگرِ تمایلات و اندیشه‌ها و نگرشهایِ  ما هستند و ما بگونه‌ای آنها را الگوی رفتارهای اجتماعی و فردی خود قرار میدهیم یا اینکه دوست داریم که قرار دهیم و برای رسیدن به این آرمانها و الگوها کوشش هایی هم میکنیم.

شاید هم بتوان نقش اسفندیار را از این سبب که  محبوب گشت و الگو قرار گرفت تاحدی  با نقش الگویی سرنوشتِ ایکاروس مقایسه کرد ولی بایستی تضاد‌هایِ  عملی‌ میا‌‌نِ آخرین شخصیت های روایت شده از آنها را  نیز برشمرد.
قدرِ  مسلم اینستکه تهداب و بنمایه این دو اسطوره در این دو گوشه جهان تا به امروز به گونه‌ای بر رفتار و خویِ  مردمان آنها تاثیر گذاشته است.
در داستانِ  ایکاروس، همه چیز بر طبقِ  میلِ  پدر انجام میگردد و ایکاروس را زمانِ  زیادی برایِ  کسبِ تجربه باقی‌ نمیماند. پدر تجربه دارد اما خودمحور بین است. عاقبتِ  ماجرا نه خوشایندِ  پسر است و نه‌ پدر.
ایندو که در برابرِ  واقعیات قرار گرفتند، بهایِ  گزافی پرداختند (یکی‌ جانش را از دست داد و دیگری پسرش را) ولی‌ باز هم این غم و اندوه از دست دادن فرزند باعث نگردید که دایدالوس گذشته خود را بر رسی نکرده، پشیمان نشده، روشهایِ  خود را به صورتِ  عملی‌ و نه‌ شفاهی به روز و‌ مبدل نکرده، و کوشش ننماید تا اشتباهات خود را تا حد امکان جبران کند.  دایدالوس دیگر پس از مرگ پسرش به کسی‌ رشک نمی‌برد و حاضر بود که هنرش را که انحصارش و در نتیجه قدرتش بود به شاگردانش بیاموزد.
دایدالوس فهمید که حقیقت وجود دارد، از آن نباید دور شد ولی نزدیکی بیش از حد هم اگر طاقتی در کار نباشد، مرگ آور است و با وسایل موجود ( وسایل موجود برای شرایط دایدالوس بصورت الگویی و مقایسه ای) این نزدیکی امری ناشدنی و بدفرجام میباشد. دایدالوس پرمایه و پراستعداد که عمری را در فرار و گریز از واقعیات موجود و پنهان کردن دانش خود بسر برده بود و بارها بقول امروزیها زرنگی کرده بود، دریافت که بایستی چیزی را عوض کرد و آن چیز هیچ چیز دیگری نبود جز خودش و روشهایش. این تغییر روش و شیوه اما به نفی حقیقت و یا دگرگونه جلوه دادنش نینجامید.
اسطوره ایکاروس و دایدالوس به انسان غربی یاد داد که بایستی یا ساکن ماند (ساکن ماندن یعنی در گذر زمان از دیگران پس افتادن) و یا اگر نمیخواهی ساکن بمانی و پیش بروی، بایستی وسایلش را فراهم سازی. پیشتر نمیتوانی بروی مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی. دایدالوس از تجارب منفی و مثبت خویش فرا گرفت که منطقی تر، راحت تر و بادوامتر همانا تقسیم نمودن منطقی با دیگران است و از اینرو توانست نسبت به سابقش الگوی کاملتری برای انسانهای یونانی گردد.
در مورد اسطوره بازمانده از اسفندیار وضع چگونه است؟
نوه لهراسب و فرزند گشتاسب از پدر و پدربزرگ خود چیزی فرانگرفت بجز ادامه دادن همان راه و روش آنها. او از دیگران شنیده و نیز خود دیده که راه آنها (تلاش برای رسیدن به تاج) چه دردسرهایی دارد ولی بازهم بهمان راه  ادامه میدهد. اما این اسفندیار تعریف شده در متون زرتشتی نخستین نیست. بنظر میرسد که اینجا جامعه اسطوره را الگو قرار نداده  بلکه این اسطوره است که در گذر زمان مجبور گشته تا از جامعه خود الگوبرداری کند
در تعابیر و تعاریف جدیدتر، پدر اسفندیار (گشتاسب) خود دیده و تجربه کرده که جلوگیری خودخواهانه از رشد طبیعی و روند طبیعی به چه مشکلاتی منتهی خواهد شد، خودش حاضر بود که برای رسیدن به تاج در معیت لشگری بیگانه به کشور خود حمله کند. همان کشوری که برای بیشتر متحد کردنش (در واقع برای نگاهداشتن تاج خودش. جریان اسب و شیوه مداوای او نیز بیشتر به افسانه میماند تا واقعیت) پسان حاضر شده بود که دین بهی را بپذیرد و بدینگونه ائتلاف  ابتدایی میان دین و دولت را بوجودآورد، الگویی که پسان توسط ساسانیان بگونه ای تند و متکی بر منافع، دنبال گردید.
گشتاسپ از پدرش انتظار داشت که تخت را ترک کرده و تاج را به او واگذارد اما همو بعنوان پدر حاضر نبود که روش خود را در برابر خواسته مشابه پسر دگرگون کند و او را به جنگ جهان پهلوان خود میفرستد که هرکدام که کشته شد، درواقع عمدتا سودی موقتی تنها برای خود او خواهد داشت.
پیشتر گفتم که اسفندیار مانند رستم به هفت خوان رفت. برخی کسان هفت خوان اسفندیار را با هفت خوان رستم برابر میگذارند ولی من چنین گمان نکنم. ماهیت و دلیل آغاز و انجام ایندو هفتخوان را نمیتوان برابر با هم دانست. رستم را پدرش تک و تنها برای نجات جان شاه و همراهانش به  مازندران فرستاد تا ایشان را آزاد نموده و با خون جگر دیو سپید که در چشمانشان میریزد، اینان را بینا نماید. در اینجا بازهم صحبت از بینایی است. کدام بینایی؟ ما میدانیم که گذشتگان ما بدلایلی خیلی علاقه داشتند در لفافه صحبت نمایند.
اسفندیار در شاهنامه ولی با لشکر و بهوای گسترش دین بهی به اقصی و کنار گسیل میشود تا یا که هوای سلطنت از سرش بیرون رود و یا اینکه جان از تنش.
دلایل و روش و هدف از انجام دو هفتخوان را نیز نمیتوان با هم برابر شمرد.
حال بنگریم به اینکه پس از اسفندیار وضع چگونه شد؟ آیا نسل بعدی چیزی از این داستانها آموخته بود؟
بهمن پسر اسفندیار نیز از بازگشتن بینایی چشم دل پدرش در دقایق آخر چیزی فرا نگرفت. او نیز پس از مرگ رستم و در واقع برای بدست آوردن سرزمین سیستان (بنا به راویات اسطوره) یادش رفت که دست پرورده رستم بوده  و رستم :
سواری و می خوردن و بارگاه .............بیاموخت رستم بدان پور شاه
بهر چیز بیش از پسر داشتن................شب و روز  خندان به بر داشتن
و با وجود این بهمن اسفندیار پس از مرگ رستم بلافاصله به زاولستان لشگر کشیده :
چو بهمن به تخت نیا بر نشست.............کمر با میان بست و بگشاد دست
سپه را درم داد و دینار داد..................همان کشور و مرز بسیار داد
یکی انجمن ساخت از بخردان.............بزرگان و کار آزموده ردان
چنین گفت کز کار اسفندیار................ز نیک و بد گردش روزگار
همه یاد دارید پیر و جوان.................هرانکس که هستید روشن‌روان
که رستم گه زندگانی چه کرد.............همان زال افسونگر آن پیرمرد
فرامرز جز کین ما در جهان..............نجوید همی آشکار و نهان
سرم پر ز دردست و دل پر ز خون.....جز از کین ندارم به مغز اندرون
اینجا دیگر هیچ صحبتی از به روز کردن شخصیت و اندیشه در میان نیست. فراگیری از تجارب پیشینیان اصلا مطرح نیست.  اینجا  کسی  از کاری که کرده نادم و پشیمان  نمیشود بلکه منتظر فرصتی مینشیند تا با شیوه نوین تری و با ابزارهای دیگری بهمان کارهای پیشین خود ادامه دهد. پیوسته هم دلیلی ظاهری برای اینکارها پیدا میشود. یا گسترش دین بهی است و یا انتقام خون پدر را خواستن و یا هزار چیز دیگر. جز از کین ندارم به مغز اندرون ! ! ! چشم دل بر روی حقیقت بسته میماند تا زمانیکه دل دیگر نتپد.

در الگوی یونانی پدر پسر را از دست میدهد و آرام میشود و ملایم. پدر معتقد میشود که انحصارطلبی ره به رهایی از مشکلات نخواهد برد.
در الگوی ایرانی چند نسل پشت سر هم از میان میروند و چیزی دگرگون نمیشود. بمحض اینکه آشوبها به صورتی فروکش کردند، پیروزان ماجرا چونان  بهمن اسفندیار دوباره به همان آشوبهای پیشین دامنه میزنند. یعنی این آشوب و کشش هیچگاه تصمیم ندارد که فروکش کند. تنها زمانیکه آشوبها بصورت برهه ای پایان یافتند است که پیروزان کمی استراحت میکنند تا بتوانند به گاه دیگر، در جای دیگر و بمناسبتی دیگر همان کارها را آغاز نمایند. معضل انحصار و انحصارطلبی باقی میماند و بدنبال طرحی نو است تا در آن خلیده و ادامه بقا داشته باشد. تنها پس از آن است که کمی آرامش بیابد، همچون بهمن اسفندیار پس از ویران کردن سیستان :
چو شد کوه بر گونهٔ سندروس............ز درگاه برخاست آوای کوس
بفرمود پس بهمن کینه‌خواه...............کزانجا برانند یکسر سپاه
هم‌انگه برآمد ز پرده‌سرای...............تبیره ابا بوق و هندی درای
از آنجا به ایران نهادند روی............به گفتار دستور آزاده‌خوی
سپه را ز زابل به ایران کشید..........به نزدیک شهر دلیران کشید
برآسود و بر تخت بنشست شاد........جهان را همی داشت با رسم و داد
به درویش بخشید چندی درم...........ازو چند شادان و چندی دژم
جهانا چه خواهی ز پروردگان؟......چه پروردگان؟ داغ دل بردگان
استاد سخن در دو بیت آخر کل چیزی را که من میخواهم بگویم، هزار سال پیش خیلی روانتر و ساده تر بیان کرده است. تنها بایستی درکش کرد.
در الگوی یونانی همانطور که در نخستین بخش نوشتم : دایدالوس بواسطه هنر و خلاقیتی که داشت مورد توجه بزرگان عصر خویش قرار گرفته و از الطاف ایشان بهره مند میشد....هرچند که دایدالوس هنرمند کامیابی بود اما به همان اندازه نیز بدیگران حسادت میورزید و خودنگر مینمود.......دایدالوس میخواست که تالوس را بکشد تا رقیبی نداشته باشد. اما در خاتمه ما دایدالوس دیگری را مشاهده میکنیم.

در الگوی ایرانی پسرها بعد از پدرها به همان نابخردیهای پیش ادامه میدهند و بهایش را دیگران باید بپردازند.

 اسطوره چیست؟
جان هینلز در کتاب شناخت اساطیر ایران، برگردان استادان بزرگ بانو ژاله آموزگار و شادروان احمد تفضلی بدینگونه تفسیرش کرده است : " کل اسطوره بخشی از تاریخ است، زیرا اسطوره دیدگاههای انسان را در باره خود او و جهانش و تحول آن در بر دارد. این مطلب به ویژه در مورد اساطیر ایرانیان صدق میکند، زیرا اسطوره های آنان درباره آفرینش و بازسازی جهان تفسیرهایی است از فرایند تاریخ جهان یا تفکراتی است در باره این فرآیند".
آقای دکتر ابوالقاسم اسمائیل پور  میگوید : "اسطوره عبارت است از روایت یا جلوه ای نمادین در باره فرشتگان، ایزدان، موجودات فوق طبیعی و بطور کلی جهانشناختی که یک قوم  بمنظور تفسیر خود از هستی به کار میبندند، اسطوره سرگذشتی راست و مقدس است که در زمانی ازلی رخ داده و بگونه ای نمادین، تخیلی و وهم انگیز میگوید که چگونه چیزی پدید آمده، هستی دارد یا از میان خواهد رفت و در نهایت اسطوره به شیوه ای تمثیلی کاوشگر هستی هست. به عبارتی اسطوره بینشی شهودی است."
اگر این امر را بپذیریم که اسطوره ها در حقیقت برداشتهای آرمانی ما از شخصیتهای حقیقی / داستانی در ماجراهای گذشته و دیدگاههای آرمانی ما از تحولات تاریخیمان میباشند که ما پیوسته کوشش میکنیم با آنها در رابطه مانده و به آنها وفادار باقی بمانیم، پس این کوشش انسانها که در گذر تاریخ و با گذشت زمان خواسته ها و آرزوهای خود را به اسطوره ها و تعابیر آنها افزون مینمایند، گرچه ناخوشایند و غیرمنطقییست ولی تا حدی هم قابل فهم میباشد. بعبارتی دیگر یک ملت میتواند نقشی را که یک شخصیت اسطوره ای داشته است بنا به میل و نیاز روانی خود به روز کند. اینرا میتوان بدینگونه نیز عنوان نمود که چون نمیتوانی ( یا حقیقتا نمیخواهی ) مانند شخصیتی اسطوره ای شوی پس او را شبیه  خود بساز.
شاید نیز از همینرو میباشد که گاهی از یک اسطوره و قهرمانیهایش تعابیر و روایات گوناگونی به ما رسیده است و تشخیص اینکه کدام روایت و تعبیر به داستان نخستین نزدیکتر است را برای ما دشوار ساخته است.
اما به گمان من چیزیکه همزمان تشخیصش مشکل نیست همانا یافتن رابطه میان روایات متداول و شخصیت حاضر اجتماعی یک ملت میباشد. بدینگونه که میتوان از روایات باقی مانده از اسطوره های یک ملت به کنش و شخصیت اجتماعی و خواست و تمایل درونی مردمان آن ملت تا حدی پی برد.
هنر  فردوسی تنها به زنده نگاهداشتن زبان فارسی و روح دوباره  دمیدن در قالب شخصیت مرده ایرانیها محدود نمیشود بلکه یکی از بزرگترین هنرهای فردوسی را بایستی وفادار ماندن به محتوای روایاتی که به او رسیده اند و بدون دستبردی به آنها بردن، بازگو کردن آنها دانست. روایات همان اسطوره ها هستند و اسطوره را هم که پیشتر تعریف کردم.

Sunday, 10 November 2013

Saturday, 9 November 2013

جزیره‌ عواطف

در روزگارانِ  بسیار پیش در میا‌نِ  اقیانوس جزیره‌ بسیار زیبا و سر سبزی بود که بر رویِ  آن‌ همه احساسات و عواطفِ  بشری زندگی‌ میکردند. شوخ طبعی‌، غم، تنهایی‌، خوشبختی، آگاهی‌، شادی، ترس، دلیری، زیرکی.....و هم عشق.

روزی خبر رسید که سطحِ  آب در حالِ  بالا آمدن است و جزیره‌ آرام آرام به زیرِ  آب خواهد رفت. همه احساسات پریشان شدند و جنجال به راه افتاد ولی‌ همه اینها بی‌ نتیجه بود و بخاطرِ  همینهم هر کدام از احساس‌ها کشتیِ  خود را آماده نمود تا بر آن سوار شده و جزیره‌ را ترک نماید. تنها عشق بود که دست به کاری نمی‌زد. آخر دلش به جزیره‌ خیلی‌ بسته  بود و نمیخواست ترکش کند در نتیجه زمانی‌ که حس کرد که آب تا به زانویش بالا آمده، فهمید که بایستی‌ برود، ولی‌ کشتی و یا قایقی آماده نکرده بود. ناگزیر بر کرانه دریا ایستاده و به کشتیهایی که از کنارش می‌گذشتند می‌نگریست و از آنها تقاضایِ  کمک میکرد.
نخست کشتیِ  ثروت از کنارش گذشت و عشق از او پرسید : „ دارایی، میتوانی مرا نیز با خود ببری“؟
ثروت پاسخ داد : „ نه‌، نمیتوانم. بر عرشه کشتی مقادیرِ  زیادی، زر، گوهر و سنگ‌هایِ  گرانبها انباشته‌ام و دیگر جایی‌ برایِ  تو ندارم“.
عشق از غرور پرسید : „ غرورِ  زیبا و مهربان میتوانم با تو و کشتیِ پر افتخارت بروم“؟
غرور پاسخ داد : „ عشق، من نمیتوانم ترا با خود ببرم. اینجا بر رویِ کشتیِ  من همه چیز در حدِ  کمال است و چون ترا در میا‌نِ  آنها جای دهم به وجهه‌شان لطمه خواهد خورد”.
عشق اینبار رو بسوی غم نهاد و از او نیز همان را پرسید. غم پاسخ آورد :  من چنان غمگینم که بایستی‌ تنها بمانم".چون کشتیِ  خوش مشربی رد میشد، عشق فریاد زد شادی، خوش مشربی مرا دریاب ولی‌ او چنان شاد و خوش بود که صدایِ  عشق را اصلا نشنید و براهش ادامه داد.
آب دیگر به زیرِ  بینی‌ِ  عشق رسیده  و کم کم تنفس را برایش دشوار ساخته بود که بناگاه صدایی بلند شد و گفت  : „ عشق بیا، من ترا با خود خواهم برد“.
عشق چنان سپاسگزار و در عینِ  حال ترسیده بود که فراموش کرد بنگرد که توسطِ  چه کسی‌ نجات یافته.
نگران و شتابان با دلهره فراوان سوار کشتی شد. چون به مقصد رسیدند، شتابان از کشتی پیاده شد و به‌طرفِ  خشکی دوید، تا این اندازه او ترسیده بود.
ماه‌ها بعد، هنگامیکه همه چیز دوباره حالتِ  عادی بخود گرفت، عشق آگاهی‌ را دید و پرسید هیچ میدانی‌ که چه کسی‌ آنروز مرا نجات داد؟ من زندگی و وجودم را مدیون او هستم.
آگاهی‌ گفت : “ بلی میدانم. تجربه بود“.
تجربه؟ 
بله، تجربه.
عشق مات و مبهوت پرسید : „ چرا تجربه به من کمک کرد“؟

زیرا تنها اوست که با مرورِ  زمان دریافته که عشق تا چه اندازه در زندگی‌ مهم است و نبایست که تنهایش گذاشت“.




Wednesday, 6 November 2013

کشته شدن پلنگِ ایرانی در ترکیه

پلنگ ایرانی که در آنجا بنام پلنگِ آناتولی خوانده میشود، از جملهِ  حیوانات در حال انقراضیست که به ثبتِ  بین المللی رسیدهٔ اند.
چوپانهایی در دیارِ  بکر که در جنوبِ  شرقی‌ ترکیه قرار دارد هفته گذشته یکی‌ از این پلنگها را کشتند.
پلنگِ  کشته شده در ترکیه از گونه پلنگِ ایرانیست  که آخرین بار در ماهِ  سپتامبرِ  امسال در کرانه‌هایِ  دریایِ  سیاه توسطِ  دوربینهایِ  مخفی‌ مشاهده گردید.
در سالِ  ۲۰۰۸  سازمانِ   International Union for Conservation of Nature (IUCN گزارش داد که از گونه پلنگِ  قفقازی یا پلنگ ایرانی بیش از ۱۳۰۰ قلاده  در جهان موجود نمیباشند که بیشترِ  آنها نیز در ایران و افغانستان هستند یعنی‌ ۸۵۰ قلاده در ایران و ۲۰۰ قلاده دیگر در کشورِ  افغانستان هستند.
امروزه وضع دگرگون شده و تعدادِ  باقیمانده بسیار کمتر از گذشته گردیده است.
ترکیه برایِ  حفظِ  مقدارِ  باقیمانده از این گونهِ  نادرِ  پلنگ، خواهان همکاریهایِ  بین المللی و جذبِ  حمایتِ  آنها شده است. ترکیه از این موقعیت استفاده کرده و جریان حال این پلنگها را در جراید غربی مطرح نموده تا امر کمک رسانی به آنها را تسریع بخشد.

سازمانهایِ  بین المللیِ  مربوطه از این درخواست استقبال نمودند.


Tuesday, 5 November 2013

خشونتِ مایاها

در یک زنجیره‌ (سلسله) عملیاتِ  خاکبرداری در مکزیک، پژوهشگران  گورهایی یافتند که استخوانهایِ  یافته شده در آن از رفتارِ  خشنِ  قوم مایا با زندانیانش سخن میگوید.
در آثارِ  هنریِ  باقیمانده از مایاها رفتارِ  خشونت آمیزِ  این قومِ سرخپوست در برابرِ  دشمنانش فراوان نشان داده شده بود ولی‌ تا به امروز پژوهشگران شاهدی بر این مدعا نداشتند. یافتن یک گروه گورِ  ۱۴۰۰ ساله در شهرِ  باستانیِ  اوکسول  Uxul  اکنون ثابت می‌کند که تکه تکه کردن اسیران جنگی و دستگیر شدگان بدستِ  مایاها واقعا حقیقت داشته است.
باستان شناسانِ  دانشگاهِ  بن به هنگام کاوش‌ها و خاکبرداریهایِ  خود در یک غارِ  دست ساختِ  ۳۲ مترِ  مربعی به استخوانهایِ  ۲۴ نفر برخوردند.
پروفسور نیکولای گروبه که رئیسِ  بخشِ  آمریکایِ  کهنِ  دانشگاه بن است  گفت : آثارِ   باقیمانده بر رویِ   استخوانها نشان از تکه تکه شدن ایشان دارند“.
از آنجا که استخوانها  در زیرِ  قشری از لم قرار داشتند بخوبی نگهداری شده بودند و باستان شناسان توانستند که  حتی سنّ و جنسیتِ  ۱۵ نفر از ایشان را مشخص کنند.
۱۳ مرد و دو زن که میا‌نِ  ۱۸ و ۲۴ ساله بودند. هنوز مشخص نیست که اینها از اسیرانِ  گرفتار شده بودند و  یا اینکه از خانواده‌‌هایِ  خودِ  شهرِ یوکسول.
قرار است که این موضوع نیز با انجامِ  آزمایشِ  ایزوتوپ  مشخص گردد.