جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 28 February 2012

برداشتِ من از فیلمِ ایرانیِ برندهُ جایزه اسکار

سرانجام اعلامِ نام  برندگان ِ جوایز از سویِ هیئتِ ژوریِ اسکار رسماً پایان یافت  و ایرانی‌ها به آرزویِ دیرینِ خود که بردن در این جشنواره بود، رسیدند. منهم همانندِ دیگر ایرانیها، خوشحال شدم ولی‌ خوشحالی که با یک چرا و امّایِ بسیار بزرگ نیز همراه بود.

پیش از هر چیز بگویم، همانطور که بارها پس از نخستین بار دیدن این فیلم در تابستان گذشته در گفتگوهایِ خصوصی با دوستان و آشنایان نیز عنوان کردم، به نظرِ من این فیلم اصلا سیاسی نیست.
این نظرِ شخصی‌ِ من میباشد و خوشبختانه آقایِ فرهادی خود در موقعیتی هستند که بتوانند در موردِ فیلمِ خودشان توضیح دهند و قدرِ مسلم نظرِ ایشان در مورد فیلم و پیامِ آن بر هر نظري الویت خواهد داشت و معتبرتر است.
این از بابت تقسیمِ حقِ توضیح و امّا برگردم به  موضوع اصلی فیلم  از دید خودم.

پیش از توضیح دادنِ بیشتر توجهِ شما را به این نکته جلب می‌کنم که فراموش نکنید که من تنها خیلی‌ با علاقه به سینما میروم، وگرنه هیچگونه سابقه فعالیت در هنرِ هفتم را ندارم، با وجودِ این حقِ اظهار نظر را از خود نگرفته و آن را منتفی نمیدانم.
به نظرِ من در موردِ  این فیلم از سوی هیئتِ ژوری اسکار همانند هیئتهای ژوری دیگر جشنواره های فیلم  کم لطفی‌ِ بزرگی‌ صورت گرفت. داستانِ فیلم یا به دیگر سخن، فیلمنامه بود که شایستگیِ به مراتب بیشتری برایِ دریافتِ جایزه اسکار دیگری را هم داشت و این در نظر گرفته نشد.
آقای فرهادی در سخنانی که پس از دریافت جایزه بیان کردند، عنوان نمودند : " آن‌ها (مردم ایران) خوشحال‌اند، چون در این زمان که صحبت جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می‌شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است.  یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است".  به عقیده من این یعنی یک فاصله گیری واضح از سیاست بعنوان انگیزه اصلی ساخت فیلم. همچنین یادآور می‌گردم که آقایِ فرهادی جایزه اسکار را به مردمِ خویش اهدا نمود که برایِ من نشانِ از این دارد که این فیلم برایِ مردم ساخته شده.
مردم یعنی جامعه.  در اینجا باز هم به نظرِ من (نظرِ آقایِ فرهادی مسلماً صائبتر است) منظور فیلم عنوان کردن بخشِ مهمی از مشکلاتِ جوامع شرقی است که در آن خودِ مردم نقشی‌ اساسی‌ را بازی میکنند. کدام بخش؟

داریوش شاه در نیایش خود میگوید : خدایا کشورِ مرا از دروغ و خشکسالی حفظ فرما.
اصغر فرهادی و بازیگرانش تأثیری بر اوضاع جوی و وضیعت بارندگی نمیتوانستند داشته باشند، اما آنها به عنوانِ هنرمندانِ دانا و تیزبین با لطافت و ظرافتِ بی‌نهایت فوق العاده‌ای نوکِ تیزِ پیکانِ هنریِ خویش را متوجه موضوع ترسِ نخستِ داریوش شاه کردند، دروغ.

انجام، اندازه میزان آسیب  و نتایجِ حاصله از استعمال دروغ هیچگاه روشن نیست و خارج از انتظار میباشد.
دروغ چه زمانی‌ به کار گرفته میشود؟ به نظرِ من عمدتا در دو موردِ به خصوص از همه زمانی بیشتر، زمانی‌ که ترس از کسی و یا چیزی وجود دارد و همچنین زمانی‌ که نظري را میخواهند پیش ببرند ولی‌ از عواقبِ بحث و جدال و به درازا کشیدنِ ماجرا به علتی اجتناب می‌کنند و از آن گذشته از عدم تمایل طرف مقابل مطمئن هستند.
این موارد هر دو در فیلم موجود بودند.

 یک خانواده جوانی در ایران تحتِ شرایط مملکت  در حالِ زندگی‌ کردن هست تا اینکه مادرِ خانواده‌ به خاطرِ آینده دخترش، مایل به مهاجرت به کانادا میگردد. پدرِ خانواده‌ مخالفتِ فکری جدی  با این جریان ندارد، امّا پدرِ خودش در این میان بیمار شده است و نیازِ به مراقبت دارد و او به خاطرِ مسولیتهایِ اخلاقی‌ که برایِ خود حس می‌کند، نمیخواهد (نمیتواند) دیگر به همین سادگی‌ مهاجرت کرده و پدرش را تنها بگذارد.

از طرفِ دیگر عشقِ مادر به آینده دختر، مانع از آن میگردد که برایِ حالتِ پدید آمده، تفاهمِ کامل نشان دهد. مادر (لیلا حاتمی‌) پیش خود میپندارد اگر شوهرم (پیمان معادی) را تحتِ فشار قرار دهم او حاضر به مهاجرت خواهد شد، پس امتحان می‌کنم. به دخترِ خود نیز میگوید که صحنه‌ای بازی خواهد کرد امّا دختر نباید بترسد، موضوع جدی نیست.
زن به همسرش میگوید اگر حاضر به همراهی و مهاجرت نباشد، درخواستِ طلاق خواهد کرد. اینجا دروغی گفته میشود و این ابتدای غلطیدنِ برف به سویِ پایین و به وجود آمدنِ بهمنی است که خیلی‌ چیز‌ها را با خود میبرد.
کوتاه سخن، پدرِ خانواده‌ کوتاه نمیاید و برایِ اینکه کارهایِ خانه را که بر اثرِ ترک منزلِ مادر صورت گرفته به انجام رساند، زنی‌ را استخدام می‌کند. شوهرِ این زن خبر ندارد که زنش حامله بوده و به دنبالِ کار میباشد، زیرا زن هر دو اینها را از او مخفی‌ نگاه داشته. او تنها میخواهد که به یاری مالی شوهرش برخیزد.

کار به مشکلاتِ غیرِ قابلِ پیش بینی می‌کشد، به طوری که سر رشته همه چیز از دستِ همه بیرون میرود.
سرانجام نیز مشخص میشود که همه با نظرِ خوب نسبت به دیگری، دروغ گفته بودند و همین دروغ‌ها (که در واقع به منظورِ کمک کردن و یا از روی عشق و محبت انجام گرفته بودند) باعث میگردند که همه چیز به هم بخورد و وضع درهمی به وجود آید که در آن همه در آنِ واحد هم مقصر جلوه میکنند و هم بیگناه. همه هم عاشق و مجذوب یکدیگر (همسران خود) هستند و هم اینکه عدم اطمینان دارد بیچاره شان میکند.

فرهادی، به نظرِ من آگاهانه انگشت بر رویِ این معضلِ اجتماعی ایران گذشته و این کار را خیلی‌ صریح، بی‌ پرده امّا بسیار بسیار ظریف و حافظ وار در لفافه و  دلسوزانه انجام داده است. آنهم در کشوری که به مردمش نمیتوانی بگویی که بالایِ چشمشان ابروست وگرنه ناراحت میشوند. 
مردمِ در شرق  پیوسته بیگناه میباشند. این نقشیست که آنها برای خود درنظر گرفته و متصور شده اند و غیر از آن را هیچگاه نمیتوانی بی‌پرده به آنها بگویی. مقصر و گناهکار  پیوسته دیگران هستند.

این یک کارِ مسئولانه از سویِ تیمِ هنری سازنده (آعمِ از کارگردان، هنرپیشه، نمایشنامه نویس و دیگران) بود که از سوی اکثریتِ تماشاچیان نادیده گرفته شد و حتّی هئیتِهایِ داورانِ جشنواره‌هایِ گوناگون نیز آنرا ارج ننهادند.
کمبود گفتگوی ساده، بی ریا و بی پرده در میان مردم و تبعات ناشی از آن بنظر من پیام اصلی فیلم بود که با هنرمندی تمام بنمایش گذاشته شد و بس.

با سپاس دوباره از همگی دست اندرکاران تهیه فیلم و آرزوی موفقیتهای بیشتر برای همه آنها.

Monday, 20 February 2012

چند گفته زیبا – ماه فوریه 2012

-   بیشترِ مردم در ویرانه‌هایِ عاداتِ خویش زندگی‌ میکنند.

-  هرگز رویا داشتن را از دست مده، زیرا در رویاها ارزش‌هایِ زندگی‌ پنهان شده اند.

-  بدترین حالتِ کمبودِ کسی‌ را حس کردن این است که او در کنارت نشسته باشد و تو بدانی‌ که به تو تعلق ندارد.

-  با شک کردن است که آگاهی‌ آغاز میشود.

-  ضرب‌المثل جمله‌ای کوتاه است که بر پایه تجربه‌هایِ بلند ساخته شده.

-  اگر نمیتوانی که ستاره‌ای در هفت آسمان باشی‌، دستکم چراغی در خانه باش.

-  یک ملت تا زمانیکه قلبهای زنانش قوی هستند و تسلیم نشده اند، مغلوب نشده است.  هنگامیکه دلِ زنان دیگر محکم نباشد، هر چه قدر هم که سلاح‌ها خوب باشند و هر اندازه که جنگ جویان نیز دلیر باشند، آن ملت مقهور گشته است.
سرخپوستانِ چه ین

-  همیشه بیشتر از یک خیابان وجود دارد، که به زندگی‌ِ پس از زندگی‌ منتهی‌ میشود. بیشتر از یک شیوهٔ برای عشق ورزیدن وجود دارد و بیشتر از یک راه موجود است که نیمهِ دومِ خویش را در انسانی‌ دیگر بیابی. بدان که با دشمن بیشتر از یک راه میتوان مبارزه کرد و هر کس که خویشتنِ خویش را دوست نداشته باشد، قادر نیست تا به دیگری علاقهِ واقعی پیدا کند. کسی‌ که به واسطه بدنِ خویش شرمناک باشد، از هر چیزی در زندگیمیشرمد. کسی‌ که پیکرِ خود را ناپاک بداند، از همین اکنون زندگی‌ را در میانِ زندگان باخته است. کسی‌ که پیشکش‌هایی‌ که پیش از زاده شدن به او داده‌اند را محترم نشمرد، نمیتواند که چیز دیگری را محترم بشمرد.
سرخپوستان نوتکا

-  یافتن کسانیکه تو را درک میکنند و حدودا همان چیزی را احساس مینمایند که تو حس میکنی، گرفتن بهترین هدیه ایست که بر روی زمین وجود دارد.

-  زیبایی بیرونی چشمها را به بند خود میکشد و زیبایی درونی قلبها را.

-  هر آنکس که گاهی با خود خلوت کند، میتواند نیروی نهفته بیشتری را در خویش بیابد تا در بیرون از خود.

-  همه کسانیکه خوشبخت بنظر میرسند  الزاما نیز خوشبخت نیستند. برخی از آنرو میخندند تا گریه های درون خویش را پنهان نگه دارند.

-  چیزی که برای ما بی اهمیت باشد، نمیتواند ما را شگفت زده نماید.

-  هرگز بی جهت سخن سخت با کسی مگوی که او را بیازارد زیرا تو میتوانی قلب کسی را بیشتر از آنچه که میپنداری جریحه دار نمایی.

-  مردم راضی نیازی به خوشبخت شدن ندارند. آنها خود خوشبخت هستند.

-  بسا پیش میآید که میل به دانستن و آگاه بودن خود مانع از آن میشود که دانسته و آگاه گردی.  "فرانسوا دوک دو لا روشفکو"

-  کسی که با عجله و بیصبری منتظر رسیدن میوه بر روی شاخه درخت، مینشیند، اغلب از شکفتن شکوفه ها بدرستی لذت نمیبرد.

-  خنده نمادی از احساس آرامش نسبی است.  "ویلهلم بوش"

-  بیاموز که گوش فرادهی زیرا که موقعیتهایِ خوب درِ خانه را به آهستگی میکوبند.

Thursday, 16 February 2012

گمان زنی نو در مورد نابودی مایاها

خواندن این سطور شاید برای شرکت کنندگان در کنفرانس جهانی محیط زیست دوربان که چندی پیش در آفریقای جنوبی انجام گرفت، جالب میبود. پیش از نوشتن میخواهم همچنین یادآور شوم که بنا به پیشگویی مایاها سال 2012 میلادی سالیست که بشریت نابود خواهد شد. همان مایاهایی که نابودی خویش را نمیدیدند.
در سده های میانه (قرون وسطی) یک تمدن بزرگ در آمریکای مرکزی توسط بی اهمیت شمردن قوانین طبیعی محیط زیست خویش وسایل نابود گشتن خویش را فراهم آوردند. اینجا گفتگو از قوم مایا  و زمان مربوط به سده نهم میلادی یا درست تر بگوییم میان سالهای 810 تا 900 میلادی میباشد.
اخیرا بنجامین کوک پژوهشگر سازمان فضایی ناسا در گردهم آیی اعضای اتحادیه زمین شناسان آمریکایی در سانفرانسیسکو مدارک و شواهد جدیدی را عرضه نموده که نحوه این زوال را بگونه ای روشن بنمایش میگذارد.
در مورد چگونگی نابود شدن قوم مایا پیشتر از آنهم گمان پردازیهایی شده بودند. گمانه هایی مانند احتمال بروز بیماری، اتفاق افتادن انقلاب و شورش و یا مدیریت نادرست پیشتر از اینهم مطرح گشته بودند اما اینکه واضحا گفته شود که مایاها بر اثر خشکسالی بوجود آمده ای خودشان نیز در پدید آمدنش مقصر بودند، از میان رفته باشند را تا کنون کسی عنوان نکرده بود. ناگفته نماند که در سال 2003 نتایج یک رشته از پژوهشها منتشر گشتند که نابودی مایاها را بر اثر بروز خشکسالی عنوان میکردند ولی در آنها نیز به اینکه یکی از مسببین بزرگ بروز خشکسالیها خود مایاها بوده اند، اشاره ای نشده بود.
ماجرای احتمالی به اینصورت بوده که دوران شکوفایی تمدن مایاها همزمان با آغاز افت پایه های اجتماعی – زیست محیطی  و نابودی ایشان بود.
در این دوران که با بارش کم باران همراه بود، جمعیت مایاها رو به افزایش گذاشت و آنها جهت دستیابی به مواد غذایی بیشتر جنگلهای پیرامون خویش را نابود کردند تا بوسیله آن به زمینهای کشاورزی دست یابند. وجود جنگلها باعث میگردید تا هوا پیوسته مرطوب باشد و در نتیجه باران ببارد. با از بین رفتن جنگلها نه تنها از رطوبت هوا بصورت بسیار زیادی کاسته شد و بارانی نبارید بلکه زمین نیز در معرض تابش مستقیم نور خورشید قرار گرفت و خشک شد. خشک شدن زمین سبب بعمل نیامدن کشت، گرسنگی، بیماری، افزایش مرگ و میر، کمبود جمعیت و در نهایت از میان رفتن تمدن مایاها شد و این بهنگام حدود 1000 میلادی بود. در سده یازدهم میلادی پس از نابود شدن مایاها، طبیعت فرصتی دوباره یافت و زنده شد. جنگلهای متراکم دوباره زمینهای از دست داده را تسخیر کردند. امروزه بسیاری از بناها و شهرهای مایاها در زیر پوشش همین جنگلها از دیده ها پنهان هستند.
هر از گاهی یکی از آنها دوباره یافته میشود و باستان شناسان را هیجان زده میکند.
 

Monday, 6 February 2012

یک داستانِ کهنِ چینی‌


روزگاری برنجکارِ پیری در چین زندگی‌ میکرد که با وجود تلاش و کارِ زیاد در زندگیش چندان پیشرفتی حاصل نمیگردید تا اینکه یک روز خرگوشِ ماه در برابرِ او ظاهر گشت. در باره خرگوش ماه چیزی نمیگویم زیرا هر کودکِ کوچکی هم میداند که خرگوشِ ماه میتواند آرزوهایِ انسانها را برآورده سازد.
خرگوشِ ماه به پیرمرد گفت : من آماده‌ام تا به تو کمک کنم. من تو را به بالایِ تپه آرزوها می‌برم، جایی‌ که تو میتوانی هر چیزی را که دلت خواست انتخاب و تصاحب نمایی‌.
و پیش از آنکه پیرمرد به خود آید بر سرِ تپه‌ای در مقابلِ قصری ایستاده بود که بالایِ سر درش نوشته بود : هر آرزویی اینجا براورده میشود.
پیرمرد خوش حال دست‌هایش را به هم مالید و پیشِ خود فکر کرد، چه خوب. زندگی‌ِ فقیرانه من سرانجام به پایان می‌رسد. با سری پر اندیشه و دلی‌ پر از آرزو، پیرمردِ برنجکار قدم به درونِ قصر گذاشت.
در آنجا دانایِ پیری با موها و ریشِ سپید و بلند در انتظارش ایستاده بود و پس از ورود او به او خوش آمد گفت.
دانایِ پیر به پیرمردِ برنجکار گفت، هر چیزی که میخواهی، اینجا گیرت میاید، امّا نخست تو باید بدانی‌ که چه چیزی میخواهی. برایِ اینکه بدانی‌ که انسان چه چیزهایی‌ میتواند آرزو کند، من تو را به اتاق‌هایِ گوناگونی که در آنها چیزهای گوناگونی وجود دارند، خواهم برد تا انتخابت آسانتر گردد و نیز ناشناخته ها را بشناسی.
پیرمردِ دانا نخست برنجکارِ پیر را به اتاقِ شهرت هدایت کرد. در آنجا شمشیری تیز و بران  را بر رویِ یک سینی نهاده بودند. دانایِ فرزانه گفت، کسی‌ که این شمشیر را آرزو کند، سپهداری دلیر ‌ خواهد شد که دشمنان از جلویِ تیغش بگریزند و او از یک  پیروزی به  پیروزیِ دیگر می‌رسد. نامِ این سپهدار برایِ همیشه در خاطرِ مردمان زنده خواهد ماند. میخواهی که این شمشیر را به تو دهند؟
برنجکارِ پیر گفت، چیزِ بعدی نیست. شهرت چیزِ خوبیست و من خیلی‌ دلم میخواهد که چهرهِ همسایگانم را در دهمان زمانی‌ که مرا در لباسِ سپهداری مشاهده کنند، ببینم  اما میخواهم که هنوز هم کمی‌ در این مورد فکر کنم که آیا انتخابش می‌کنم یا نه‌.
دانایِ فرزانه او را به اتاقِ دوم برد، جایی‌ که کتابِ فرزانگی را رویِ یک میز گذاشته بودند. دانا گفت : هر کس که این کتاب را انتخاب نماید، همه دانش‌ها و اسرارِ زمین و کائنات بر او آشکار خواهد شد. برنجکارِ پیر گفت : من همیشه میخواستم که زیاد بدانم. شاید این درست ‌ترین انتخاب باشد، اما هنوز کاملا قآطع تصمیم نگرفته ام. میخواهم هنوز کمی‌ در موردش فکر کنم.
برنجکارِ پیر به همراهِ دانایِ فرزانه به اتاقِ سوم رفت، جائیکه ثروت و مکنت وجود داشت. فرزانه توضیح داد : کسی‌ که اینرا انتخاب نماید، موجهای طلا و گوهر به سویِ او روان خواهد شد. فرقی‌ هم نمیکند که کار بکند یا نه‌.  برنجکار گفت، این حتما انتخابِ خوبیست. کسی‌ که ثروتمند باشد، احتمالا خوشبخت هم خواهد بود. اما همیشه ثروت و خوشبختی‌ لازم و ملزومِ یکدیگر نیستند، برویم و اتاقِ دیگر را نگاه کنیم تا من مطمئن شوم که چیزی از قلم نیفتاده است.
به همین ترتیب برنجکار و فرزانه از یک اتاق به اتاقی دیگر می‌رفتند، تا اینکه آخرین اتاق نیز بازدید شد. در اینجا فرزانه به برنجکار گفت، اکنون زمانش فرا رسیده است. انتخاب کن که چه چیزی را میخواهی، و این آرزویت برآورده خواهد شد. اینکار اما امر ساده ای نبود. چیزهای زیادی دیده شده بودند و هرکدام میتوانست دریچه ای را به روی برزگر پیر بگشاید. پس برنجکار مردد پاسخ داد، من هنوز باید کمی‌ اندیشه کنم و سپس تصمیم بگیرم، با گفتنِ این حرف و درست در همین لحظه بناگاه قصر و فرزانه ناپدید شدند و برنجکارِ پیر دوباره پایینِ تپه در کنارِ خرگوشِ ماه بود.
خرگوش به او گفت، پیرمردِ بیچاره. اکثرِ مردم چونان تو هستند. آنها نمیداند که چه آرزویی دارند. آنها همه چیز میخواهند و هیچ چیز نصیبشان نمیشود.
فرشتگان آرزویِ مردمان را برآورده میکنند، اما پیش از آن مردم هم باید واقعا و آگاهانه بدانند که چه چیزی را حقیقتا میخواهند و از چه چیز چشم میپوشند.

Saturday, 4 February 2012

غول ایرلند و آخرین خواسته اش


کسانیکه در شیراز بوده اند و احتمالا این امکان را داشته اند که به دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز بروند، ممکن است که به محض ورود به ساختمان اصلی دانشگاه چشمشان به اسکلت بزرگی خورده باشد که در ویترینی مقابل درب ورودی قرار داده شده است. این اسکلت متعلق به شخص بسیار بلند اندامی بنام سیاه خان بوده است که در جوانی نیز بدرود زندگی میگوید. نمیدانم که این اسکلت هنوز هم در آنجاست یا نه.
چیزی شبیه این نیز در یکی از موزه های لندن قرار دارد. حدود دویست سال است که اسکلت غول ایرلندی را در این موزه بنمایش گذاشته اند و اکنون دانشمندان خواستار آن هستند که آخرین آرزوی متوفی برآورده شود.
چارلز بایرن یا غول ایرلندی که 2،30 متر قد داشت و در سده هژدهم میلادی میزیست خواهش کرده بود که پس از مرگ پیکرش را به رسم تدفین ملاحان و ملوانان به دریا بیندازند.
چارلز بایرن که بخاطر بزرگی اندامش در سیرکها بازی میکرد و بنمایش گذاشته میشد از شهر لیتل بریج ایرلند به لندن آمده بود تا بتواند در این شهر راحت تر و بیشتر در اینگونه نمایشها شرکت نموده و مخارج زندگی خود را تامین کند. او بخاطر بزرگی اندام و بیماری که داشت قادر به کار کردن نبود. چارلز به سال 1783 در سن 22 سالگی زندگی را بدرود گفت.
چارلز جوان که در لندن زیر نظر مراقبتهای پزشکی دکتر جان هانتر قرار داشت، از این میترسید که پیکر بی جان او  پس از مرگ بدست این جراح بیفتد و او آنرا بنمایش بگذارد. چارلز از بنمایش گذاشته شدن راضی نبود ولی این تنها راه گذران زندگی او بود بنابراین او وصیت کرد که پس از مرگ پیکرش را در دریای مانش به آب بسپارند.
اما دکتر هانتر پس از مرگ چارلز با رشوه دادن به دوستان چارلز پیکر او را دوباره بدست آورد. او که مجموعه ای از شگفتیهای پزشکی را داشت، پیکر چارلز را کاملا پخت بطوریکه گوشت و پوست و پی براحتی از استخوانها جدا میگشتند و سپس اسکلت چارلز را دوباره سر هم کرده و در مجموعه خویش بنمایش گذاشت. از این مجموعه بتدریج موزه هانتر درست شده و اکنون نیز اسکلت چارلز پس از گذشت بیش از دویست سال بخشی از این مجموعه را تشکیل میدهد.
بتازگی وکیل ایرلندی توماس موینزر  Thomas Muinzer  و پزشک لندنی لن دایل Len Doyal  عریضه ای تقدیم دادگاه کرده اند که در آن خواسته شده است که به آخرین خواسته و وصیت چارلز احترام گذاشته شود و دولت حکمی صادر کند که بر اساس آن اجازه داده شود تا اسکلت چارلز را در دریا تدفین نمایند.
رئیس موزه هانتر با این درخواست مخالفت میکند و معتقد است که این اسکلت بخشی از وسایل و تجهیزاتیست که برای تعلیم دانشجویان پزشکی مورد استفاده قرار میگیرد و وجود آن حائز اهمیت است.
دادگاه انگلیس هنوز جلسه ای برای رسیدگی به این پرونده تشکیل نداده است و رای قطعی نیز هنوز در اینمورد صادر نشده است.